۱۳۸۸ اسفند ۹, یکشنبه

اندک اندک جمع مستان می رسند - مسعود بهنود

در خانه دکتر محمود خان همه به صفحه تلویزیون میخ شده بودند و با دیدن فیلم های سیتمائی مثل از این جا تا ابدیت و بازی خیره کنند همفری بوگارت و سوژه جذاب فیلم گاه اشک می ریختند و گاه شادی می کردند و هیچان نشان می دادند، از پنجره خانه همسایه شان پیدا بود، از خانه حاج لباسچی هم درختان حیاط خانه دکتر دیده می شد همین باعث شد که آن ها هم بزودی یک گیرنده تلویزیون خریدند. اما در همان شب ها که در خانه خانه دکتر محمودخان هیجان بود و اشک و شادمانی، با دیدن همان فیلم در خانه حاجی حاضران خشمگین و گاهی با غضب نیمه کاره و هنوز فیلم تمام نشده بر می خاستند و می رفتند بخوابند.



از دورانی می گویم که یک فرستنده تلویزیون آمده بود به تهران، که متعلق به مستشاری نظامی آمریکا بود و به زبان انگلیسی دو سه ساعتی در روز برنامه پخش می کرد. فقط خانه حاج لباسچی نبود خیلی از خانه ها کسی را نداشتند که زبان فیلم های آمریکائی را بفهمد، تلویزیون را خریده بودند که از قافله عقب نمانند. جعبه جادوئی جذاب آمده بود گوشه اتاق. و غوغائی بود شب های شنبه و یکشنبه که فیلم سینمائی نشان می داد.

آن جا که واکنش ها به فیلم طبیعی بود و هیچ عصبیت و نومیدی راه نداشت خانه هائی بود که یکی زبان می دانست و برای بقیه می گفت قصه کجا می رود. اما همچنان که قهرمانان داستان فیل در تاریکی مولانا هر کدام حدسی درباره فیل می زدند، در خانه حاجی هم همین بود، به حدس و گمان فیلم جلو می رفت و هیچ گاه آن چه رخ می داد با حدس و گمان کسانی که شمعی در کفشان نبود جور نمی آمد.

یکی می گفت این یارو به زن آرتیست نظر دارد، و پیش بینی می کرد که سرنوشتی دردناکی در انتظار اوست، آرتیسته تکه تکه اش می کند این ناکس را. اما لحظاتی بعد که آن یارو و آرتیسته با هم دوستانه گپ و گفت داشتند پیشگو نتیجه می گرفت که این آمریکائی ها بی غیرتند. در اثر زبان ندانی خواهر قهرمان قصه همسر او فرض می شد بنابراین معلوم نبود گفتگوی بسیار دوستانه این "خواهر" یا جوان همسایه چطور باید تحمل شود. برای همین دائم شنیده می شد که این فیلم ها بی سروته است. بنجل است. و به کارگردان و هنرپیشه و تهیه کننده فیلم ناسزا بار می شد. میهمانان خسته و نومید از جلو تلویزیون بر می خاستند. گاهی به آمریکائی ها بد می گفتند و هیچ نمی دانستند چرا در خانه دکتر محمود خان چنین نومیدی و عصبیتی حکمفرما نیست.

همچون امروز
این واقعه که در سال های سی در تهران رخ می داد در این روزها به یادآوردنی است. در جنبش اعتراضی سبز نیز در این هفت ماه کسانی زبان قصه را ندانستند، از ظن خود یار این جنبش شدند، باور نکردند که این جنبشی است در داخل مجموعه جمهوری اسلامی با همه ضوابطش، به قصد پاک کردن بدعهدی ها و تندروی های دولت فعلی، برای در خواست زندگی بهتر و آزادتر، نه بیش از این. باور نکردند که کم اند آن ها که در ایران خیال تغییر نظام در سر می پزند، و ندانستند که اگر هم چنین خیالی در سرهائی باشد عبرت آموزی روزگار کار خود را کرده و همان ها هم معتقدند ابتدا بهترست چاه کنده شود بعد منار دزدیده. نفهمیدند که مردم ایران در صحنه واقعی با درد واقعی و شکنجه واقعی و تیر واقعی زندگی می کنند، با پول واقعی هر روز بی ارزش شونده خرید می کنند، بنابراین چنین نیست که گویا بازیگران یک نقش اند و خریداران تئوری هائی که هیچ کس ضامن اجرای آن نیست.

آن که خواهر آرتیسته را معشوق یا همسر وی فرض کرده بود، از زبان ندانی، به قاعده وقتی می بیند وی گردن آویز دیگری است، باید به زمین و اسمان بد گوید و به بدعهدی کارگردان و حتی زمانه بی درد خشم گیرد.

این روزها پرست فضای مجازی از کسانی که خشمگین اند و گاهی نومید. بیشتر همان ساده دلان دور مانده از واقعیت های جامعه اند که منتظر بودند با یک تکان دیگر بنا فرو ریزد، و فرونریخت.

به باورم چنین نومیدی و خشمی در بدنه اصلی سبز، در جوانانی که منتظر فرصت اند تا به ترتیبی بهتر و روشن تر، بی خدشه و کم هزینه سخن خود را به کرسی بنشانند وجود ندارد. به باورم کم خبران ساده دل و اسان گیرند که جز نومیدی نصیب نبرده اند البته هزینه ای هم بر دوش جنبش گذاشته اند. اما باک نیست. در مقابل دست ها رو شده است. اگر در یک طرف مقابله خطای محاسبه مشهود شده، در سوی دیگر ننگ بر چهره هائی نشسته که پاک شدنی نیست همان ها که خشونت وارد صحنه کردند، همان ها که بیمارگونه منتظر بودند تا جوانان مردم را بی بالاسر و مانع در چنگ خود ببنیند. همان بیماران که گویا سال ها بود در انتظار بودند تا بخشی از جامعه را لینچ کنند. انگار هواداران کوکلوس کلان بودند که به سوتی نیمه شبان با طناب دار، و آتش زنه زین می کردند که آدمیانی را زجز بدهند، شکنجه کنند و سرانجام بر درخت بیاویزند.

گرفتار فرزندان
من یکی وقتی جمله آقای کلهر را خواندم که گفت من همه چیز را می گویم شرطم همین است و به خوشامد کسی کار ندارم برای همین هم حقوقم در صدا و سیما قطع شده و زندگیم پریشان شده، دلم لرزید. اما دریغا بر غفلت شما اگر تصور کنید که تنها مهدی کلهرست که حوادث این چهار سال خانه اش را ویران کرده است، خبر ندارید در خانه بزرگان چه خبرست. نگاه نکنید به ژست های مغرور که برای حفظ شغل می گیرند، همه نگرانند که مبادا فیلمشان منتشر شود، همه نگرانند مبادا بچه هایشان سئوال کنند. می نویسند آقای هاشمی گرفتار فرزندانش شده، انگار خودشان نشده اند. در حالی که به تعداد دانشجویان و جوانان با کار و بیکار بمب های ساعت شمار در خانه مشغول کارست.

بنابراین چه جای یاس. خواهید دید قبل از نوروز زندانیان جنبش سرفراز به خانه باز می گردند تازه حالا مانند بهزاد نبوی و مصطفی تاج زاده هنرهای تازه از همسران و بچه هایشان کشف کرده، تازه رنگ شادی به بنیان زندگیشان خورده. یک دم تصور کنید مهندس موسوی در این بیست سال که نامی از وی نبود خوشبخت تر بود یا حالا که جامعه ای و بگو دنیائی وی را شناخته اند به آزادی خواهی و صلح دوستی.

و حالا که کار بدین جا رسید نگاه کنید به دولت مردمگرا که کارش به جائی رسیده که در سفرهای استانی گروهی با پلاکاردهای ضد دولت دنبال ماشین می دوند و سی چهل تائی گارد هم از سر وکله رییس دولت به هوایند و نگران. از سوی دیگر به دهان گشاد ها نگاه کنید کوچک ابدال هائی که حوض دیده هوس شنا به سرشان زده امثال کوچک زاده و سید حمید زیارتی که سی سال است به هر سازی رقصیده مگر جای شجاع الدین شفا را به او بدهند و می پندارد به اندازه کافی نصیب نبرده، چنان که گمان ندارم کسی مانند ایت الله خامنه ای یک بار وی را بار داده باشد. حالا آمده و پیشنهاد اعدام های دهه شصت را برای سبزها داده، تا مگر صدایش شنیده شود. یا امثال شجونی و محمد یزدی که دردی دیگر در جان دارند که آنان که باید می دانند و پوشیده نیست.

اما دیگرانی که هر از گاه برای عرض ادب دمی می جنبانند عجب خام هستند و عجب بی فکر که می بیند آنان که هم عزیزتر بودند و هم با اهمیت تر و موثرتر و بزرگ تر، اینک گاه در نوشته ها سکه یک پول می شوند و نامشان بازیچه کوی. می بینند و عجب که به فکر نمی افتند که با خودشان چه خواهد شد. به خود نمی گویند ما که نه چنان پیشینیه ای داریم و نه چنان هزینه ها داده ایم و نه فرمانده جنگ بودیم و نه مشاور و محرم بینان گذار بنگر کارمان به کجا خواهد کشید.

باری اگر نومیدی هست متعلق به کسانی است که صحنه را نمی شناسند و در خیالی بودند که نشد، این نومیدی مال صاحبان اصلی میدان نیست، همان ها که یا در زندان اند و یا در راهرو های دانشکده و دادگاه سرگردان. آنان خوب می دانند که آینده متعلق به فروتنان و زجر دیدگان و سر به داران است. آنان نومید نیستند.

شرمساری نیز از آن سبزها نیست، بلکه از آن کسانی است که رسوا شدند. طشتشان از بام افتاد.
آنان شرمسارند که آسان دین و دنیا را با هم فروختند و دیگر دمشان در کس نمی گیرد. قبول ندارید صبر کنید در انتخابات در پیش. یا باید چنان مهندسی انتخابات را جلو ببرند و چنان تیغ آقای جنتی را تیز کنند که با چند هزار رای مسخره شوراها و مجلس را پر کنند، و یا اگر خدا یارشان باشد و عقل در سرشان اندازد، کنار می کشند و رای مردم را خواهند دید. همان مردمی که در همین انتخابات و با همه دخالت های شورای نگهبان در سی سال گذشته سه بار مغروران را بور کرده اند.



پس اندک اندک جمع مستان می رسند. در انتظار باشید که امیدواران می رسند و روشنی به شب باز خواهد گشت و گرما به دل ها و سبزی به بهار.

کلهر، مردی که اصلا نمی دانست! - سید ابراهیم نبوی

کلهر در گفت وگو باخبرگزاری مهر گفت:
ترجمه انگلیسی " ندا آقا سلطان" می‌شود "فریاد آقای شاه"....
وی به عاطفه امام نیز اشاره کرد گفت: می دانید چرا اعلام شد به عاطفه امام تجاوز شد و عاطفه امام را کشتند و سوزاندند. چون "عاطفه" "امام" دختری که در قلهک منزل داشت یعنی ترکیبی از عاطفه و امام. این واژه ها بدون دلیل به کار برده نشدند. آنها روی این واژه ها کار کرده اند. اینها ابزار جنگ نرم است. گفته بودند قرار است به تو تجاوز شود و سوزانده شوی پس فرار کن و این دختر چون 6 بار از خانه فرار کرده بود سریع فرار کرد و جان خودش را نجات داد. اما ندا آقاسلطان دختر ساده ای بود و نمی دانست بعد از فیلمی که بازی می کند و در آن خودش را به مردن می زند در آمبولانس واقعاً کشته می‌شود آن هم به دست همین آقای پزشک؛‌ فراری به انگلیس.



----------------------------------------------------------------------

مهدی جان کلهر!

مصاحبه ات را خواندم و برایم بسیار عبرت آموز بود. راستش را بخواهی من هیچ وقت فکر نمی کردم و نمی کنم که تو به حرفهایی که می زنی اعتقاد داری و اصولا معتقدم مثل بسیاری از دیکتاتورهای احمق که بوسیله تعدادی آدم باسواد شارلاتان معرفی می شوند، تو هم یکی از همانهایی هستی که دولت احمدی نژاد به عنوان دستمال برای تمیز کردن کثافتکاری های شان از آنها استفاده می کنند. سرنوشت همه دستمال های دنیا هم معمولا جز به سطل زباله ختم نمی شود. قصد توهین ندارم. باور کن اگر آنچه می گوئی و آنچه می کنی قرار باشد توصیف شود، جز توهین و تمسخر راهی برای آن نخواهد بود. نه اینکه با تو دشمنی داشته باشم، یا بخواهم تو را تحقیر کنم. اسم کاری که می کنی جز این نیست. فرض کن بخواهم در مورد یک " پاانداز" حرف بزنم، و قصد هیچ توهینی نداشته باشم، طبیعی است که هرچه بگویم توهین آمیز به نظر می رسد. مشکل هم از من نیست، مشکل از کاری است که آن " پاانداز" می کند. عملا کار تو کار موجودی است که از دانش و سواد و هوش و استعدادت استفاده می کند تا کشتن یک آدم را موجه جلوه بدهد. می خواهی اسمش را چه بگذارم؟ بگویم مسوول روابط عمومی؟ بگویم مدیریت اطلاع رسانی؟ ولی چه فرقی می کند که وقتی کاری که می کنی عملا همان پااندازی برای یک گروه آدم زورگوست.



آقای مهدی شهید کلهری جان!

در مصاحبه ات گفته ای که انگلیسی ها نام " ندا آقا سلطان" را انتخاب کردند چون معنی آن می شود " فریاد آقای شاه" و لابد می خواستی نتیجه بگیری که یک دختر مظلوم مخالف با حکومت که در کنار خیابان ایستاده بود و پلیس وحشی و لباس شخصی های وحشی تر، با قصد قبلی یا تصادفی او را به شهادت رسانده اند، سلطنت طلب بوده یا سلطنت طلبان او را کشته اند. این چه حرف احمقانه ای است که می زنی؟ اسم را برای چه ترجمه می کنی؟ فکر می کنی مثلا وقتی نام " ندا آقا سلطان" را ترجمه می کنند، اسم وی واژه به واژه ترجمه می شود و مثلا انگلیسی ها به نداآقاسلطان می گویند " مستر کینگز وویس"( Mr. King,s Voice )؟ و به همین دلیل آنها متوجه می شوند که این یعنی " فریاد آقای شاه". این چه حرفی است که می زنی؟ یعنی در دم و دستگاه تو و رفقا و دوستانت یک موجود نسبتا باشعور وجود ندارد که به تو بگوید که اسم را ترجمه نمی کنند و وقتی می گویند ندا آقا سلطان، انگلیسی آن هم می شود Neda Aghasoltan و فرانسه آن هم می شود ندا آقاسلطان و روسی آن هم همین می شود؟ خوب! مرد نسبتا ناحسابی! اگر این طور بود که مثلا " مارک تواین" را باید به فارسی ترجمه می کردند " علامت دوقلو" یا مثلا " آقای لری کینگ" باید ترجمه می شد " آقای شاهلری" و خانم رولینگ ترجمه می شد " غلطان بانو". آن وقت در هر کشوری هر کسی یک اسم می داشت و اصلا کسی نمی فهمید که منظور از " اوا گاردنر" ( یا حوا باغبان) چه کسی است، چون در هر کشوری یک اسم داشت.







واقعا مفهومی به این سادگی را متوجه نمی شوی؟ اگر بنا باشد که اسم آدمها ترجمه شود و از کلمه دیگری به جای آن استفاده شود که اسم خیلی از آدمها معنای عجیبی خواهد داشت. و از آن گذشته، انگلیسی ها اگر بخواهند اسم را ترجمه کنند که آن را به فارسی ترجمه نمی کنند، به انگلیسی ترجمه می کنند. فرض کنیم همین باشد که شما می گویی و اسم آدمها را براساس معنای تحت اللفظی بخواهیم بنویسیم، در آن صورت معنی نام " ندا آقاسلطان" نمی شود " فریاد آقای شاه". فریاد که ترجمه کلمه ندا نیست. سلطان هم معنی اش شاه نیست، اگر معنی سلطان شاه بود، دو تا واژه در یک زبان برای شاه و سلطان وجود نداشت. فرض کن که قرار باشد انگلیسی ها همانطور به کلمات نگاه کنند که تو نگاه می کنی، ترجمه چند نام را برایت می نویسم:
غلامعلی حداد عادل: برده برتر آهنین منصف
غلامرضا حسنی: برده راضی خوب
نسرین سلطانخواه: نسرین شاهدوست
غلامحسین الهام: برده خوب متوهم
ناصرالدین شاه: آقای دین یار
وحید شاهچراغی( سردار وحیدی سابق): یکتای نورسلطانی
مهدی شهید کلهری( مهدی کلهر سابق): آهوی هدایت شده خورشیدی
جهانبخش سلطانی: شاه کشور بخش
محمدرضا نقدی: ستایش شده راضی مجانی


حالا در این مورد که انگلیسی ها نام مرحوم فاکر را چطور ترجمه می کنند، بماند بین خودمان. ولی اگر بخواهی با این شیوه وردی را از برکنی، مطمئنا سوراخ دعا را گم خواهی کرد. البته من با تو قبلا هم گفتگو کرده ام و می دانم که علاقه و کار تو سینما و موسیقی و از این چیزهاست و اصولا سیاست را نمی فهمی و به همین دلیل است که چنین تراوشاتی از حضرتت ساطع می شود و یکهو مشعشع می کنی مردم را.


مهدی جان!
در مصاحبه ات گفته ای که نداآقاسلطان در خیابان کشته نشد و در حقیقت بازیگر فیلمی بود و پس از بازی در فیلم در آمبولانس به قتل رسید. تو خود می دانی که دروغ می گویی و من نیز می دانم که تو دروغ می گوئی، مردم هم می دانند که تو دروغ می گوئی. چشمت را ببند و فرض کن که ندا همانطور که همه می دانند، توسط لباس شخصی های طرفدار حکومت در خیابان کشته شده باشد. اگر چنین باشد و چنان گفته باشی، به هر کسی حق می دهی که بخاطر پوشاندن حقیقت و گواه دروغ در واقعیتی که مثل روز روشن است، چنان در موردت بگویند که دیگر هیچ حیثیتی برایت باقی نماند؟ شاید همین جمله است که باعث می شود که آدمی مثل من قلمش را به دست بگیرد و بی محابا و بدون هیچ پرده پوشی جورابت را بادبان کند و حتی جای ترحم هم برایت باقی نگذارد، چه رسد به عدالت. نگو که اخلاق چنین حکم می کند، رعایت اصول اخلاقی در مورد حامی جنایتکار اصولا کار سختی است و اصولا نمی دانم چقدر لازم باشد.


مشکل تو این است که قصد داری از یک مجموعه آدمهای آدمکش با صورت و ظاهر هنر و ادب حمایت کنی، و این درست همان جایی است که نمی توان کوتاه آمد. مشکل تو این است که حقیقت را بخاطر شغلی که داری می پوشانی. کار من هم به عنوان طنزنویس آشکار کردن باطن تو در پس آن ظاهری است که ساده لوحانه گمان می بری که باورش می کنند. اما مردم باورت نمی کنند. می توانی از بستگانت بپرسی که آیا کسی حاضر است تو را باور کند و بپذیرد؟ آیا دوستان قدیمی ات نمی گویند که چرا در موردی که می دانی دروغ است چنین آشکار دروغ می گویی؟ گفته ای که " عاطفه امام را کشتند و سوزاندند، چون خانه اش در قلهک بود و نامش ترکیبی از عاطفه و امام" و پرسیده ای که " چرا برای ترانه موسوی و عاطفه امام بورسیه ایجاد نشد؟"




من مطمئنم که بارها و بارها به این موضوع فکر کرده ای که چرا اسمی مانند " عاطفه امام" را که هم نام " عاطفه" دارد و هم نام " امام" برای قربانی کردن و کشتن و مورد تجاوز قرار دادن و سوزاندن انتخاب کرده اند؟ و در تمام این مدت فکر نکردی که اصلا کسی به نام " عاطفه امام" کشته نشده و سوزانده نشده. علت اینکه بورسیه ای به نام عاطفه امام ندادند این است که اصلا خانم عاطفه امام کشته نشده است. کسی که همه این داستان ها در موردش گفته شده سعیده پورآقایی است نه عاطفه امام. که عاطفه امام دختر آقای جواد امام است و خدا را شکر زنده است و انشاء الله که سالها هم زنده و شاد زندگی کند.





مهدی جان!
کسی که با این همه توهم و ساده لوحی در مورد کسی نظر می دهد در حالی که اصلا اسمش را نمی داند و در موردش اطلاع کافی ندارد، چگونه می تواند از واقعه ای که در آمبولانس نداآقاسلطان گذشته خبر داشته باشد؟ خودت را مسخره کرده ای یا ما را؟ البته برای موجودی مثل احمدی نژاد که نام قرارداد " گلستان" را " گلستانچای" می گوید و معتقد است " ایران و عراق صدها سال رابطه دوستانه داشته اند" در حالی که کشور عراق هنوز صد سال نیست وجود دارد، و در سخنرانی اش در شیراز می گوید " کسی برای حرف آمریکا هویج فرنگی هم خورد نمی کند" مشاوری مثل تو همچون مشاورت " گوبلز" ی برای اصغرقاتل است. بالاخره خدا دروتخته را با هم جور می کند. اگر چه در هر دو مورد به نظرم باید دنبال یک تخته گمشده بگردیم.





آقای کلهر!



بنا به فرمایش معروف " نوکر ما مخلصی داشت، مخلص او چاکری داشت، چاکر او بنده ای داشت" به نظرم آن حضرت مشاور باید یک مشاور برای خودت بگیری که حداقل برایت بگویند که معنی کلمه هایی که به کار می بری چیست و یک اسم را چگونه ترجمه می کنند و عاطفه امام با سعیده پورآقایی فرق دارد. در این موارد یک نفر را استخدام کن و حداقل یک فرهنگ معین( دهخدا برایت سخت است و در حد تو نیست) بخر و بالای سرت بگذار که بفهمی معنی کلمات چیست.





ختم کلام اینکه آدمی که با ادب و هنر سروکار دارد، همیشه در معرض رذالت است، همیشه هنرمند می تواند به وسیله سیاستمدار خریده شود و به آلت فعل( یا هر نوعی که دوست داری) تبدیل شود. نمی خواهم بگویم که مواظب باش که چنین نشوی، این را باید قبلا کسی به تو می گفت، الآن دیر شده است. فقط می خواهم بگویم حالا که چنین کرده ای، بدان ایدک الله فی الدارین که جهان چنین نمانده و چنین نیز نخواهد ماند.



۱۳۸۸ اسفند ۵, چهارشنبه

همه چیز درباره مجمع تشخیص مصلحت نظام - شهرام شکیبا

تعریف: مجمع تشخیص مصلحت نظام عبارت است از مجمعی که مصلحت نظام را تشخیص می‌دهد.
اعضا: اعضای این مجلس شخصیت‌های حقیقی و حقوقی هستند. اشخاص حقیقی با حکم رهبری منصوب می‌شوند و در میان اشخاص حقوقی مجمع، رؤسای سه قوه نیز حضور دارند.

وقایع اخیر: وقایعی است که اخیراً در کشور اتفاق افتاده است و نزد هر گروهی یک نامی دارد اما «اخیر» آن ثابت است.
اتفاقات اخیر، انتخابات اخیر، اغتشاشات اخیر، فتنه‌های اخیر، وقایع اخیر و... نام‌هایی است که بر آن می‌گذارند و تنها وجه تشابه آنها قضیه «اخیر» داشتن آنهاست. در حالیکه 8- 7 ماه از قضیه می‌گذرد و اساساً «اخیر» بودن ماجرا منتفی است. اما گویا همه دوست دارند تا قضیه همچنان اخیر باشد و همین طور اخیر بماند.

ربط وقایع اخیر به مصلحت: همه می‌دانند که اساساً قضایای اخیر به مصلحت نظام نیست. به همین دلیل رئیس‌جمهور بعد از قضایای اخیر در جلسات مجمع تشخیص مصلحت نظام شرکت نمی‌کند.
1- آیا رئیس‌جمهور ربطی به تشخیص مصلحت نظام ندارد؟
2- آیا تشخیص مصلحت نظام ربطی به رئیس‌جمهور ندارد؟
3- آیا رئیس‌جمهور کارهای مهم‌‌تری از تشخیص مصلحت نظام دارد؟

نظرات گوناگون: علی اصغر زارعی، عضو فراکسیون انقلاب اسلامی مجلس در این‌باره گفته است: «رفتن احمدی‌نژاد به مجمع تشخیص به مصلحت نیست.» از طرفی روح‌الله حسینیان، رئیس فراکسیون یاد شده گفته است:‌«آقای رئیس‌‌جمهور باید به جلسات مجمع تشخیص بروند و از نظریات دولت دفاع کنند.»
1- اول یک کسی بیاید بگوید که چرا اعضا و رئیس این فراکسیون با هم این‌قدر اختلاف دارند؟
2- بالاخره رئیس کیست؟ زودتر بگویید که بدانیم رئیس‌جهمور باید به حرف کدامشان گوش کند.
3- رفتن احمدی‌نژاد به مجمع تشخیص به مصلحت چه چیزی نیست؟ رئیس‌جمهور یا نظام؟
4- اگر رفتن به مجمع تشخیص جزو وظایف رئیس‌جمهور است که دیگر این همه خواهش و تمنا و من بمیرم و تو بمیری لازم ندارد. نمایندگان مردم از جانب ملت به رئیس‌جمهور تکلیف کنند که وظایفش را انجام دهد.

حسینیان گفته: «مصلحت نیست آقای هاشمی نمازجمعه بخوانند، زیرا مردم قبول ندارند و ممکن است در نماز مسائلی پیش بیاید که باعث توهین به ایشان شود.»
1- پس مردم اساساً رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام را قبول ندارند؟
2- مردم با هاشمی مشکل دارند یا با مصلحت نظام؟

سؤال اساسی: واقعاً با این اوضاع و احوال تکلیف پیشرفت و سربلندی نظام و مملکتی که بر سر تشخیص مصلحتش این‌قدر مناقشه هست چه می‌شود؟

دعا: اللهم اجعل عواقب امورنا خیراً.

دست های شیخ اصلاحات...


ابژه بعدی تصویر های مهدی کروبی بر روی صفحه وب بود. مختصر اینکه می توان به چند مورد به صورت فهرست وار اشاره داشت.
1. طرز قرار گرفتن دست ها
2. جهت قرار گرفتن دست ها
3. طرز چهره و حالت چشم ها و ابروها

البته این فهرست مختصر و ناقص است، زیرا برای ارایه کاری علمی و تخصصی نیاز به متغیرها و نشانه های بیشتر و صد البته تحلیل رنگ ها و ترکیب آنها و.. است.
در این مجال کوتاه تنها می توان به همین سه مورد اکتفا کرد و ساده و مختصر، خروار را با مشتی شناخت.




1. طرز قرار گرفتن دست ها :
چیزی که تقریبا در تمام عکس های آقای کروبی وجود دارد و به عکس حرکت و ریتم می دهد طرز خاص دست های اوست که معمولا با نشانه تاکید یعنی با بلند کردن انگشت اشاره و مشت کردن سایر انگشت ها می تواند القا کننده حس اعتراض، تاکید، اشاره به موضوع یا شخصی خاص و بعلاوه می تواند خط فاصله ای باشد برای متمایز کردن خود از گروه یا شخصی دیگر. در عکس های آقای کروبی آنچه که به زعم من بیشتر نمود دارد اعتراض و اشاره به موضوع یا شخص خاصی است که با ترکیب این دو مورد می توان به معنای ضمنی این حرکت دست یافت. یعنی سوا کردن خود از تفکر و گروه دیگر که امتیاز منحصر به فردبودن و متفاوت بودن را برای کروبی به همراه دارد.


2. جهت قرار گرفتن دست ها :
در بیشتر عکس ها جهت دست به سمت بالاست. این مورد نیز می تواند بیانگر آن باشد که موضع و جبهه گیری کروبی به نسبت گروه حاکم و بالا دستی است بنابراین با توجه به نکات بالا، کروبی در بیشتر سخنرانی ها و موضع گیری های خود سعی دارد تا خود را در جهت تقابل با گروه حاکم نشان داده و متمایز جلوه کند.

3. طرز چهره و حالت چشم ها و ابروها :
چهره آشفته کروبی در بیشتر عکس های اش اولین چیزی است که توجه بننده را به خود جلب می کند. رنگ سرخ چهره و در هم کشیده شدن ابروها همراه با نگاه متمرکز و خیره کروبی به شنونده گان سخن های اش معانی بسیاری می تواند داشته باشد، با این وجود برخی از آن معانی بارز تر و روا ترند.


ترکیب سه فاکتور مذکور می تواند نشان دهنده آگاهی و تسلط بر مسایلی باشد که او می خواهد به مخاطب اش القا کند به علاوه با توجه به ترکیب تمامی مواردی که ذکر شد آنچه در وهله اول به دست می آید تاکید کروبی بر مسایلی است که بیان می کند این تاکید و تکرار آن در عکس های مختلف می تواند به صورت ضمنی بازنمایاننده صداقت و صراحت گوینده در عین همدردی با مخاطب اش باشد.





به هر حال آنچه گفته شد برای مخاطب جستجوگر ایرانی می تواند ظاهر و روشن باشد زیرا با نکته بینی و توجه حداقلی نیز می توان تمام نکات مذکور را از سخنان و صدای کروبی در جلسات گوناگون بررسی کرد. تحلیل_ و به جاست در این نمونه بگویم توصیف _ نشانه شناختی عکس صرفا به دنبال تحلیل سریالی نشانه ها و تغییرات یا ثبات آنهاست کاری که با ادامه آن می توان تغییرات رویکردی و نگرشی مورد مطالعاتی را جستجو کرد.



منبع: وبلاگ : وحشی در حریم ما



۱۳۸۸ اسفند ۳, دوشنبه

فیلمی شرم آور از وقایع کوی دانشگاه - خرداد ۸۸


از خواسته‌های روشن و مشخص آقای کروبی تا چرا بچه‌های سبز بايد به خودشان افتخار کنند - ف. م. سخن

با اینکه در مواردی با "سخن" عزیز موافق نیستم، اما کشکول این هفته او را بسیار صادقانه، لطیف، مفید، امیدوار و راهگشا دیدم. بخوانید و لذت ببرید:
----
خواسته‌های روشن و مشخص آقای کروبی"دو پيشنهاد مهم مهدی کروبی: اجازه راه‌پيمايی دهند، رفراندوم برگزار شود" «خبرنامه گويا»
جنبش سبز بيش از هر چيز به صراحت و صداقت نياز دارد و اين هر دو از خصائل اخلاقی آقای کروبی ست. امروز وقت نوشتن بيانيه های مفصل و تحليلی نيست؛ امروز وقت روشن و مشخص سخن گفتن است. رهبران جنبش سبز بايد دقيقا بگويند که برای امروز چه می خواهند؛ برای فردا چه می خواهند. اساس، کاری ست که امروز بايد انجام داد. دست يافتن به يک خواسته ی ساده و عملی، بهتر از طرح صد شعار زيبای غير عملی ست. کاش رهبران جنبش سبز بر همان شعار "رای من کو" و پی گيری قاطع آن پای می فشردند؛ به جای وسعت بخشيدن به شعارها و طرح خواسته های جديد و دست نيافتنی همان يک خواست را عملی می کردند. چنين نشد و شعارها در واکنش به سرکوب حکومت بسط ناگهانی پيدا کرد. به جای اصرار بر دست‌يابی به همان خواست ساده و کاملا قانونی، سطح مطالبات افزايش پيدا کرد. به هر حال اتفاقی بود که افتاد و گذشت.
اکنون آقای کروبی دو خواست کاملا مشخص و قانونی را مطرح کرده اند که می توان بر مبنای آن ها کار جنبش سبز را پيش بُرد و از بن بستی که در آن گرفتار آمده است رهايی بخشيد: دريافت اجازه راه پيمايی؛ برگزاری همه پرسی برای تائيد يا عدم تائيد عمل‌کرد شورای نگهبان.
بر اين خواسته های روشن بايد پای بفشاريم. همين دو خواست به ظاهر ساده را بايد عملی کنيم. نبايد تا دست يافتن به اين خواسته ها، خواست های ديگر را –اگر چه مهم و واجب است- مطرح کنيم. عملی شدن اين خواست ها، راه را برای طرح مطالبات بيشتر باز خواهد کرد. اکنون همه می دانيم که بايد بر روی چه چيز پای بفشاريم؛ بر روی چه چيز تاکيد کنيم؛ چه چيزِ مشخصی را از حاکميت بخواهيم.
بيانيه ی آقای کروبی، بيانيه ای ست مهم و راه گشا که می تواند خون تازه ای در رگ های جنبش جاری کند؛ بچه های سبز را به تحرک و تلاش وادارد؛ آن ها را به انجام کاری معلوم دعوت نمايد. برای اين طرح می توان تا پای جان مبارزه کرد اگر مانند رای من کو به فراموشی سپرده نشود؛ مانند رای من کو جای خود را به شعارهای غير عملی ندهد.
اميدواريم آقای مهندس موسوی نيز با حمايت صريح از اين شعارها، انگيزه بيشتری برای دست يافتن به آن ها در جوانان ايجاد کنند.

غذا خوردن دکتر سروش
"...اگر ما ميتوانيم از استبداد دينی سخن بگوييم پس می توانيم از دموکراسی دينی هم سخن بگوييم. استبداد دينی به اين معنا که عده‌ای در زير پرچم دين، استبداد کنند و حتی از دين نکاتی را استخراج کنند که به سلطه بيشتر ايشان بر مردم منجر شود. البته استبداد، دينی و غير دينی ندارد ولی عده‌ای با ابزار دين می‌توانند استبداد به وجود ‌آورند که اين نه تنها امکان، بلکه حقيقت و فعليت نيز در جامعه ما يافته است. دموکراسی دينی هم به همين اندازه امکان دارد، عده‌ای به نام دين و ابزار دين و بنا به تکليف دينی بکوشند تا در کشور خودشان يک نظم دموکراتيک برپا کنند. يک نظم دموکراتيک که به همه‌‌ی شهروندان حق مساوی دهد، حق مشارکت سياسی و تمامی حقوق لازم در نظام دموکراسی به افراد داده شود و مهمتر از همه يک قوه قضاييه مستقل به وجود آورد که رکن اساسی هر نظام دموکراتيک است و البته هيچ منافاتی با اسلام ندارد و در عين حال ستون دموکراسی است..." «دکتر سروش، خبرنامه گويا»
بله. ما به همه چيز کار داريم، حتی به غذا خوردنِ دکتر سروش. اصلا طنزپرداز است و کار داشتن به همه چيز. طنز پرداز است و ورود به مباحثی که مطلقا به او مربوط نيست، و به عبارت دقيق تر فضولی. می فرماييد فضولی های بزرگ ات تمام شد حالا رفته ای سراغ فضولی در مورد غذا خوردن دکتر سروش؟ فضولی مُمَتِّع تر و فرهيخته‌گانه‌تری پيدا نکردی در کارِ يک فيلسوف معاصر بکنی؟ (اثرات فضولی در کارِ يک فيلسوف را در کلماتی که به کار می بريم می بينيد؟ بيهوده نيست با وجود کسی مثل احمدی نژاد و ديدن و شنيدن هر روزه ی سخنرانی های او، لحن و لهجه مان به اين وضع فجيع افتاده است. اثرات هم‌نشين است و کاريش هم نمی توان کرد!)
خب معلوم است که من وارد بحث مُمَتِّع و فرهيخته‌گانه با دکتر سروش نمی شوم. اگر فيلم دوازده مرد خبيث را ديده باشيد حتما آن صحنه را به خاطر داريد که مربی نظامی (لی ماروين) رو به دوازده مرد خبيث می گويد چه کسی می خواهد مرا بزند؟ هر چند همه دوست دارند با اين مربی قوی و کاردان دست و پنجه نرم کنند و قدرت خودشان را نشان دهند، اما از روی احتياط هيچ کدام شان پا پيش نمی گذارند. مربی، به گردن کلفت ترين فرد گروه اشاره می کند که جلو بيايد. آن بيچاره هم که خبر ندارد با چه غولی طرف است به طرف مربی هجوم می برد. مربی که سال‌هاست در اين راه استخوان خرد کرده، با يک حرکت چپ و راست بنده ی خدا را نقش بر زمين می کند. مربی به نفر دوم می گويد نمی آيی جلو؟ او هم با يک لبخند مليح به زبان بی زبانی می گويد که مغز خر نخورده ام که بخواهم به سرنوشت قبلی دچار شوم.
حالا حکايت ماست و دکتر سروش. بعد از خواندن مطلب ايشان در مورد سکولاريسم سياسی و سکولاريسم فلسفی، قلم برداشتم که چيزی بنويسم، ديدم جرئت نمی کنم و قلم را دوباره در قلم دان گذاشتم. تصوير ۱۲ مرد خبيث و سرنوشت آن مَرد گردن کلفت جلوی چشم ام می آمد. بالاخره هر کسی بايد حد خودش را بداند و وارد قلمروهايی که به او مربوط نمی شود نشود. ما کجا و دکتر سروش کجا؟ علم ما کجا و علم ايشان کجا؟
پس نتيجه گرفتيم که به جای بحث فلسفی با ايشان و عرض اين نکته که قربان ما يک کلمه ی سکولاريسم داريم که با آن می توانيم بگوييم ما بی خدا و لامذهب نيستيم ولی می خواهيم حکومتْ از دين و دين از حکومت جدا باشد، آن وقت شما می روی از لابه لای کتاب های فلسفی، يک سکولاريسم ديگر به نام سکولاريسم فلسفی پيدا می کنی می چسبانی به سکولاريسم خشک و خالی که بعله، اين نوع سکولاريسم به معنای بی خدايی و بی دينی هم هست، و ما را می اندازی گير آقايان روحانيان که فردا بگويند "بفرماييد! اين ها -يعنی سکولاريست ها (سياسی و فلسفی اش را ناقلا ها نمی گويند)- طبق گفته ی دکتر سروش که مورد قبول خودشان هم هست، بی خدا و لامذهب هستند".
وای وای وای. معلوم است منی که هر جا می رسم با صدای بلند اعلام می کنم سکولاريست هستم و به سکولاريست بودن خودم افتخار می کنم و تا جايی هم که بتوانم سکولاريسم را تبليغ و ترويج می کنم، چه بلاهايی به خاطر همين بحث سکولاريسم فلسفی و غير فلسفی ممکن است بر سرم بيايد.
پس ما که جرئت چنين بحثی را نداريم گير می دهيم به طريقه ی غذا خوردن دکتر سروش. البته تا حالا نديده ام که ايشان چه گونه غذا می خورد، اما اميدوارم غذا را به سبک فلسفه ای که تبليغ می کند نخورد. يعنی چه؟ يعنی اين که ايشان اگر بخواهد غذای روزانه اش را به سبک فلسفه اش بخورد، شکل بدن اش شبيه به ناديا کومانچیِ در حال پيچ و تاب خوردن بر روی تخته ی بالانس خواهد شد. يعنی دست اش را از پس گردن به طرف دهان اش خواهد بُرد و لقمه را در دهان خواهد گذاشت تازه آن هم در حالی که روی آن يکی دست اش در حال بالانس زدن است! می فرماييد چطور؟ عرض می کنم، ايشان صد برابر يک انسان معمولی ميان رشته های عصبی مغزش ارتباط منطقی به وجود می آورد تا استدلال کند که دمکراسی دينی چنين است و چنان است و اين نوع دمکراسی می تواند زير رهبری روشنفکران دينی اين طوری و آن طوری باشد، که اين اين طوری و آن طوری بودن هزار تا استثنا و تبصره بر می دارد. به عبارتی ايشان به جای اين که با يک حساب دو دو تا چهار تای ساده که هر انسان معمولی هم قادر به انجام آن است لقمه ی جمهوریِ خشک و خالی و حکومت جدای از دين را مستقيماً در دهان اش بگذارد، آن را آن قدر دور سرش می پيچاند که لقمه ی بدبخت اصلا به دهان اش نمی رسد و آخرش هم وسط زمين و هوا و نخورده می ماند.
انگار زيادی روده درازی کردم و ناخواسته وارد معقولات شدم. آدم راجع به غذا خوردن دکتر سروش هم که می نويسد خواهی نخواهی دچار قبض و بسط می شود و تئوری پردازی می کند. قصد ما عرض همين يک جمله بود که قربان غذا را چرا مستقيم دهان تان نمی گذاريد و خودتان را اين همه زحمت می دهيد؟ آخر اين چه طرز غذا خوردن است؟!

سبز پرچم آبی شود؛ به ما چه؟!
"روز گذشته در نشست خبری رئيس دولت حاضر برای بار سوم رنگ سبز پرچم جمهوری اسلامی ايران «آبی» شد. به گزارش کلمه، نخستين بار اين تغيير عجيب رنگ سبز پرچم ايران در مراسم توديع و معارفه مديرعامل ايرنا رخ داد. برای بار دوم در مراسم ديدار اعضای ستاد دهه فجر با محمود احمدی نژاد، بنر نصب شده در دکور برنامه به شکل غيرمتعارفی پرچم کشورمان را به تصوير کشيد که رنگ سبز از آن با ظرافت خاصی حذف شده و رنگ آبی آسمان بر آن غلبه کرده بود و بار سوم هم در برنامه ای خبری که رئيس دولت در آن حضور داشت اين اتفاق تکرار شد..." «خبرنامه گويا»
نه والله! دروغ می گويم بگوييد دروغ می گويی. اين پرچم چی‌چی‌اش پرچم ايران است که نگران آبی شدن سبز آن شويم. اصلا سبز را آبی کنند، بعد هم سفيد را بردارند ببرند بالا و آبی را بياورند وسط؛ يعنی پرچم ما را بکنند پرچم روسيه. چه فرقی به حال ما می کند؟ مگر اين پرچم پرچم ماست که داريم خودمان را هلاک می کنيم که آی! مردم ايران! بياييد ببينيد دولت احمدی نژاد چه بلايی دارد سر پرچم ما که نشانه هویّت ملی ماست می آورد. انتظار داريد مردم در مقابل اين پرچمِ بلا نسبت شتر گاو پلنگِ خرچنگ نشان چه بگويند؟
اگر مثلا بگويند، داداش، اين قدر حرص نخور، واسه قلبت خوب نيست. اين ها پرچم ما را آبی نکرده اند؛ پرچم خودشان را آبی کرده اند! و شما هاج و واج به آن ها نگاه کنيد که يعنی چه؟ و آن ها بگويند که اين چيزی که وسط مثلا پرچم ماست و بعضی ها می گويند شبيه خرچنگ است يعنی چه؟ سابقه تاريخی و ملی اش چيست؟ از کجا آمده؟ از کی آمده؟ در کدام ماخذ تاريخی، در کدام کتيبه و سنگ‌نوشته و لوح باستانی اثری از آن هست؟ اين الله اکبرهايی که دور تا دورش را پوشانده، چه ربطی به پرچم ملی ما دارد؟ شما چه جوابی خواهيد داد؟ مثل آن ها نخواهيد گفت که اين ها را جمهوری اسلامی روی پرچمی که مثل پرچم ايتاليا سه رنگ سبز و سفيد و قرمز دارد گذاشته و برای خودش پرچم درست کرده؟ نخواهيد گفت اين پرچم جمهوری اسلامی ست و نه پرچم ايران و به ما و شما و کشورمان ايران مربوط نيست پس بگذار هر غلطی می خواهند بکنند و حالا هم که جمهوری اسلامی تبديل به جمهوری احمدی نژاد شده بگذار رنگ پرچم روسيه را روی پرچم خودش بگذارد و مراتب نوکری و حلقه به گوشی اش را با اين کار به استحضار اربابْ پوتين برساند و شما که در مقابل استدلال مردم در مانده ايد بدو بدو برويد کتاب های "تاريخچۀ شير و خورشيد" احمد کسروی و "شير و خورشيد؛ نشان سه هزار ساله" ی دکتر ناصر انقطاع را از قفسه ی کتاب خانه تان بيرون بکشيد و در به در دنبال آن علامت مقدسه ای که امروز وسطِ پرچمِ مثلا ايران قرار گرفته بگرديد و چيزی نه در آن جا و نه در کتاب های تاريخی و آثار باستانی و سنگ‌نوشته ها و گِل‌نوشته ها و لوح های مفرغی و غيرذلک پيدا نکنيد و هر چه بيشتر بگرديد بيشتر نااميد شويد و دست آخر در صفحات اينترنت با نشان سيک های هندی که مشابه اين علامت است برخورد کنيد، خب نتيجه اش همين می شود که الان می بينيد و اين مطلبی که می خوانيد. دروغ می گويم بگوييد دروغ می گويی! نه والله!

حسن لانتوری
حسن! خيلی با حالی به مولا! ناکس نالوطی، توو دوربين نيگاه می کنی می گی دو بار توو راه‌ پيمايی شرکت کردی! تو و راه پيمايی؟! هه هه هه! يارو را سر کار گذاشتی اساسی، دمت! بابا تو ديگه کی هستی! اون لانتوری لانتوری گفتن ات را بگو! نه‌نه حسن بايد بهت افتخار کنه. هه هه هه! مُردم از خنده! بابا کارْ دُرُس. همچين رفتی تو دل يارو و همچين انگشت تکون دادی که ما هم باورمون شد اون روز رفته بوديم راه پيمايی به خاطرِ آقا! حسن بگم؟ بگم؟ نه جون نه‌نه ات بگم؟ اين تن بميره بگم؟ خيلی حال کردم وقتی يارو دوربينچيه بهت گفت داد نزن! بابا صدا! بابا عربده! بيخود نيست تو مسجد محل می گيم صدات چستريوفونيکه! هه هه هه! حسن، جون من، يادته سرکوچه اومدی به دختر عشی مامان متلک بگی صدات اين قدر بلند بود که حاجی که دم در مسجد واساده بود دست به ريشش کشيد و گفت لااله الاالله! و يه نگاه چپ چپ بهت انداخت که لااقل جلو مسجدِ من دست از اين کارا بردار و برو اون سر کوچه از اين کارا بکن. نه جون من يادته؟ يادته همين حاجی وقتی گفت بچه ها، فردا می خوام يه جای خوب ببرمتون، تو نه برداشتی نه گذاشتی گفتی، حاجی شوما هم؟! و حاجی رنگ اش قرمز شد و به استغفرالله اوفتاد؟ حسن، مرگ من يه بار ديگه بگو لانتوری... جون من... خيلی کارت درسته. حاجیِ ناکس رو بگو. ما را سوآر اتوبوس کرد، گفت خورد و خوراک به راست. فکر کرديم حالا يه چلو کباب مَشت می ده به ما، نصيب مون سانديس و ساندويچ شد. ای بخشکی شانس. اگه شانس داشتيم اسم مون به جای غلامعلی می شد شانسعلی. حسن خيلی با حال پريدی جلوی دوربينچيه. من بودم جيگر نمی کردم. اصً فک نمی کردم صحبتات رو پخش کنن. چه می دونسم بچه های تلفزيونم از خودمونن. وقتی گفتی لانتوری، گفتم ديگه اميدی به پخش قياف اين نکبت نيست! به دل نگير شوخی کردم! دِ نزن حسن! خب، نکبت نه، اين بچه خوشگل! دِ! بازم که داری می زنی. يابو دارم شوخی می کنم. الاغ. هوی. بی شرف خوار.... ظرفيت نرری (نداری) ديگه. هُشششش. بيا. بيا علفت دير شد داری جفتک می اندازی. خفه بابا! زر نزن بينيم. همچی می زنم که دندونات بريزه تو دهن ات. آی... نه... نگير جلوم رو تا بهش نشون بدم. اگه [....] داری واسا. ولم کن به اين لانتوری نشون بدم. حالا خودم اين لانتوری را گذاشتم دهن اش واسم آدم شده ميره تو تلفزيون مصاحبه می کونه... [کتک و کتک کاری می شود. ماشين های کلانتری دروازه قزوين به محل می آيند و عده ای را دستگير می کنند. حسن لانتوری و غلام سگ کُش به خاطر چاقو کشی دستگير و چند ساعت بعد با وساطت حاج مجتبی -متولی مسجد و فرمانده بسيج محل- آزاد می شوند...]

غصه خوردن به خاطر سگ ها و مارها
لابد تصور می کنيد که می خواهم برای سردار رادان و قاضی مرتضوی غصه بخورم. اشتباه می کنيد و با اين اشتباه تان به حيوانات بخت برگشته ای که سگ و مار نام دارند اهانت می کنيد.
اگر شما هم گزارش هايی را که خانم مينو صابری در مورد سگ ها و مارها برای راديو زمانه تهيه کرده اند ملاحظه کنيد مثل من غصه خواهيد خورد. البته خوش خيالی ست در کشوری که حقوق اوليه ی انسان هم رعايت نمی شود، انتظار داشته باشيم که مثلا حقوق سگ و مار رعايت شود ولی خوش خيال نباشيم چه کنيم؟ بگذاريم سر اين حيوانات زبان بسته هر چه می خواهند بياورند و ما هم چون حقوق انسانی مان رعايت نمی شود، به دفاع از حقوق اين حيواناتِ بی پناه بر نخيزيم و يا حداقل اعتراض خودمان را به گوش مسئولان نرسانيم؟
می گويند درجه ی تمدن هر کشوری در رفتار حکومت و مردم آن کشور با حيوانات مشخص می شود. البته ما که کشور بسيار متمدنی داريم و اين از رفتار حکومت و مردم ما با حيوانات مشخص است! اين را برای آن هايی می گوييم که تمدن ندارند و حيوان آزاری می کنند. نکنيد آقا! نکنيد. اين زبان بسته ها جان دارند. آن ها هم مثل آدم ها درد می کشند. آن ها هم مثل آدم ها در صدد حفظ بقای خود هستند. حالا می گويی اين سگ است و نجس است و صاحب و قلاده ندارد، بايد او را بکشيم تا محيط شهر آلوده نشود. اين کارها راه دارد. راهش را اگر بلد نيستی و می خواهی بکشی، لااقل حيوان زبان بسته را با شکنجه نکش. البته در جايی که انسان را برای فکر کردن شکنجه می کنند و می کشند، شکنجه کردن و کشتن سگ که اهميتی ندارد، ولی شايد دل بعضی آدم ها به حال سگ بيشتر از آدم بسوزد و اين حرف ما اگر برای آدم موثر نباشد برای حيوان موثر باشد!
يا اين مار بيچاره که قيافه ی ترسناکی دارد و نيش دردناکی دارد، اين تقصير خودش نيست که اين ريختی شده است. مثل قاضی مرتضوی يا سردار رادان که هم قيافه شان وحشتناک است هم نيشی که می زنند دردناک است، اين از خلق و خو و طبيعت آن هاست و دست خودشان نيست. اين ها را بايد محدود کرد؛ بايد مراقب شان بود که به آدم هجوم نياورند و به کسی آسيب نزنند. اگر خب، تهاجم کردند، تو سرشان بزنی و بکشی شان ايرادی نيست، ولی وقتی طرف دارد زندگی اش را می کند و به کار کسی کار ندارد که نبايد او را آزار داد. حالا اين حيوان زهرش هزار تا خاصيت دارد که اين دو انسان خطرناک آن زهر را هم ندارند که خاصيتی بتوان برايشان تصور کرد. موجوداتی هستند صرفاً نابودگر که هر چه دست شان بيفتد که مورد پسندشان نباشد آن را از ميان بر می دارند.
اگر خواستيد ببينيد نوع بشر در ام القراء اسلام چه بلايی بر سر حيوانات زبان بسته می آورد گزارش های خانم صابری را اين جا بخوانيد و بشنويد:
به سگ ها شليک می کردند و می خنديدندhttp://zamaaneh.com/saberi/2009/12/post_88.html
سرنوشت تلخ مارهای رازیhttp://zamaaneh.com/saberi/2010/02/post_105.html

چرا بچه‌های سبز بايد به خودشان افتخار کنند
بچه های سبز را نااميد می بينيم اما بر اساس تجربه می گوييم که جای نااميدی نيست. نمی خواهيم حرف های دل‌خوش‌کنک بزنيم و اميد واهی بدهيم. نمی خواهيم کسی را فريب بدهيم. نمی خواهيم خود کنار گود بنشينيم و بچه ها را برای نشان دادن قدرتی که نداريم و انسجامی که نداريم و برنامه ای که نداريم به خط مقدم مبارزه با حکومت بفرستيم.
می گوييم بچه های سبز بايد به خودشان افتخار کنند و به اين سخن ايمان داريم. ايمان داريم چون تاريخ آينده را بر اساس تاريخ گذشته مان می توانيم پيش بينی کنيم. می توانيم حدس بزنيم که سال ها بعد در اين تاريخ چه چيزها نوشته خواهد شد.
نوشته خواهد شد، جوانان شجاع ايران با دست خالی در مقابل حکومتی قرار گرفتند که تا بُن دندان مسلح بود. نه تنها مسلح بود، بل که به نام مذهب، ريختن خون مخالفان اش را جايز می دانست؛ اِعمال فشار بر منتقدان اش را واجب می دانست. می زد، می کشت، تجاوز می کرد. زندان هايش پُر از انسان های فرهيخته بود. پر از نويسندگان و اهل انديشه بود. اما جوانان به رغم تمام اين فشار ها، کشتارها، زندان ها، مقاومت کردند و پيروز شدند.
حکومت، حکومت سرما و زمستان بود. هر سبزه ای را، هر جوانه ای را نابود می کرد. اما بچه های سبز، سبز شدند و سبز شدند و سبز شدند آن قدر که سرما را توان نابود کردن آن ها نبود. در فستيوال های جهانی سبز شدند. در مسابقات بين المللی سبز شدند. در ميادين ورزشی سبز شدند. هر جا چشم می دوختی سبزه بود که جوانه می زد. شيرين نشاط در فستيوال فيلم سبز شد. مهرزاد مرعشی در برنامه ی سوپر استار آلمان ها سبز شد. حنا مخملباف و هيئت داوران در برلين سبز شدند. گروه يو تو در تورِ دور دنيای خود سبز شد. ايرانی و غير ايرانی در حمايت از جوانانِ سبزِ ايران سبز شدند.
برای اين که ببينيد آن چه می گويم شعار تهييجی و حرف بی پايه نيست دو نمونه می آورم: در گذشته ای نه چندان دور، در دادگاهی ظالم و سرکوب گر، خسرو گلسرخی و کرامت دانشيان به مرگ محکوم شدند. آن زمان لعن بود و نفرين که از طرف حکومتِ وقت بر سر اين ها می باريد. اما اينان خود نيک می دانستند روزی خواهد رسيد که تاريخ ايران به مقاومت آن ها در برابر ظلم افتخار خواهد کرد و چنين شد.
در سال ۱۹۸۷ با دوستی بر سکويی در پشتِ ديوارِ برلين ايستاده بوديم و به سمت شرقی ديوار و مردمانی که در حسرت عبور آزادانه از اين ديوار بودند نگاه می کرديم. گفتم اين ديوار بالاخره برداشته خواهد شد و مردمِ آن سو، آزادانه به اين سو خواهند آمد. رفيق ام با لبخندی حاکی از ناباوری پرسيد از کجا می دانی؟ گفتم اين ديوار نمی تواند جلوی رشد اجتماع را بگيرد و جامعه که بزرگ شد اين ديوار در هم خواهد شکست و فرو خواهد ريخت. حزب هونکر در آن سال ها مردم آلمان شرقی را بيمار و رنجور و ضعيف کرده بود و اجازه ی رشد به آن ها نمی داد، اما اين رشدِ کندِ درونی با رشدِ سريعِ جهان بيرون همراه بود و حزب سرکوبگر هونکر چشم خود را بر اين رشدِ دو طرفه بسته بود و خطر آن را برای حکومت آزادی‌ستيزِ آلمان شرقی درک نمی کرد. و شد آن چه بايد می شد.
بر اساس اين واقعيت های تاريخی ست که می گوييم نا اميد نبايد بود. اندوهگين نبايد بود. سبزهای ما نبايد پژمرده شوند. تاريخ راه خود را به جلو خواهد گشود. در اين هيچ ترديدی نيست. و صفحات تاريخِ فردای ايران پُر از گُل ها و شکوفه ها خواهد شد. پر از سبزی و بهار خواهد شد. برای رسيدن به بهار بايد از زمستان عبور کنيم. بايد از سرما عبور کنيم. برای سبز شدن وجود زمستان لازم است. وجود زمستان را بايد به عنوان يک ضرورت طبيعی قبول کنيم. اگر زمستان نبود، سبز شدن هم معنا نداشت. پس نگران طولانی شدن زمستان نشويم. مطمئن باشيم که نوبت سبزها هم دير يا زود خواهد رسيد.