
۱۳۸۸ بهمن ۲۲, پنجشنبه
پیروزی برق آسا یا به هنگام؟ - سید عطاء الله مهاجرانی
به نظر می رسد که برخی گمان می کردند در روز 22 بهمن نظام جمهوری اسلامی سقوط می کند و آن برخی جشن پیروزی برگزار می کنند و به سرعت در مناصب قدرت قرار می گیرند و به تعبیر خودشان آکسیون نهایی انجام می شود! اکنون که دیدند نه تنها چنین اتفاقی نیفتاد بلکه نظام با مدیریت امنیتی-پلیسی-خدماتی توانست جمع مورد نظر خود را در میدان آزادی سازمان دهد و به اصطلاح نشان دهد که از پشتوانه مردمی و ملی برخوردار است! اکنون دوستان طرفدار آکسیون آخر مبهوت و دمغ شده اند.
ریشه این مشکل از کجاست؟ می خواهم همین نکته را امروز با شما در میان بگذارم.
بگذارید مطلب را با ذکر یک خاطره کاملا مناسب حال آغاز کنم. پاییز سال 1383، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری نهم بودیم. نگاه ها به طرف آیه الله هاشمی رفسنجانی، حجه الاسلام و المسلمین کروبی و نیز دکتر مصطفی معین بود. کسی چندان توجهی به دکتر احمدی نژاد نداشت. گاهی از دکتر لاریجانی و آقای قالیباف هم نام برده می شد. در آن شب مهمانی افطاری، دوستی رو به جمع کرد و گفت: دو سئوال؟ نگاه ها متوجه او شد. توضیح داد: سئوال اول، مردم تا چه حد و یا چند در صد در انتخابات شرکت می کنند؟ و پرسش دوم: چه کسی رییس جمهور می شود؟ همه ما حدس و یا پیش بینی خودمان را مطرح کردیم. دکتر سروش گفت: حدود شصت در صد مردم مشارکت می کنند و آقای کروبی رییس جمهور می شود. من گفتم شصت تا هفتاد در صد شرکت می کنند و آقای هاشمی رفسنجانی رای می آورد. بقیه دوستان هم بیشتر نظرشان به سمت و سوی آقای هاشمی رفسنجانی بود. دست آخر از پرسشگر پرسیدیم: نظر خود شما چیه؟
لبخندی زد و گفت: به هم می خوره! با تعجب پرسیدیم چی به هم می خوره؟ فیلسوفانه سری تکان داد و گفت: "انتخابات برگزار نمی شود، کار رژیم تمام است."
پرسیدیم چه طوری تمام است؟ گفت: "آمریکا حمله می کند و تمام می شود..."
نشان به همان نشان که آقای احمدی نژاد سال پنجم ریاستش را شروع کرده و همان دوست ما بازهم به گونه ای سخن می گوید که انگار اکسیون آخر همین امشب اتفاق می افتد. برخی جوان ها هم چنان حرف هایی را باور می کنند. وقتی با واقعیت های رویارو که از جنس دیگری ست، یاس و دلمردگی وجودشان را فرا می گیرد ، از کوره به در می روند و اتفاقا با منطق و ادبیاتی که هیچ نسبتی با جنبش سبز ندارد و بیشتر متاثر از کيهان است، سخن می گویند. تا آنجا پیش می روند که به مهندس موسوی هم انتقاد می کنند که او هم جزو نظام بوده است!
به گمانم جنبش سبز یک هسته معقول و خردگرایانه دارد. این هسته و مرکزیت را به روشنی می توان در تدبیر مهندس موسوی وآقای کروبی و بیانیه های ايشان مشاهده کرد. یک پوسته عصبی احساسی هم گه گاه بروز می کند. مثل کف عرصه رودخانه را می پوشاند و اندکی بعد فرو می نشیند.
پیش از این هم اشاره کردم آنانی که جنبش سبز را به سوی تغییر نظام پیش می برند، شعار های افراطی سر می دهند، تصویر امام خمینی و دیگران را پاره می کنند، با ارزش های دینی و ومذهبی مردم ایران ستیز می کنند، در واقعیت امر کسانی اند که بهانه به دست می دهند و زمینه و ظرفیت را برای سرکوب جنبش سبز فراهم می سازند.
ریشه این مشکل از کجاست؟ می خواهم همین نکته را امروز با شما در میان بگذارم.
بگذارید مطلب را با ذکر یک خاطره کاملا مناسب حال آغاز کنم. پاییز سال 1383، در آستانه انتخابات ریاست جمهوری نهم بودیم. نگاه ها به طرف آیه الله هاشمی رفسنجانی، حجه الاسلام و المسلمین کروبی و نیز دکتر مصطفی معین بود. کسی چندان توجهی به دکتر احمدی نژاد نداشت. گاهی از دکتر لاریجانی و آقای قالیباف هم نام برده می شد. در آن شب مهمانی افطاری، دوستی رو به جمع کرد و گفت: دو سئوال؟ نگاه ها متوجه او شد. توضیح داد: سئوال اول، مردم تا چه حد و یا چند در صد در انتخابات شرکت می کنند؟ و پرسش دوم: چه کسی رییس جمهور می شود؟ همه ما حدس و یا پیش بینی خودمان را مطرح کردیم. دکتر سروش گفت: حدود شصت در صد مردم مشارکت می کنند و آقای کروبی رییس جمهور می شود. من گفتم شصت تا هفتاد در صد شرکت می کنند و آقای هاشمی رفسنجانی رای می آورد. بقیه دوستان هم بیشتر نظرشان به سمت و سوی آقای هاشمی رفسنجانی بود. دست آخر از پرسشگر پرسیدیم: نظر خود شما چیه؟
لبخندی زد و گفت: به هم می خوره! با تعجب پرسیدیم چی به هم می خوره؟ فیلسوفانه سری تکان داد و گفت: "انتخابات برگزار نمی شود، کار رژیم تمام است."
پرسیدیم چه طوری تمام است؟ گفت: "آمریکا حمله می کند و تمام می شود..."
نشان به همان نشان که آقای احمدی نژاد سال پنجم ریاستش را شروع کرده و همان دوست ما بازهم به گونه ای سخن می گوید که انگار اکسیون آخر همین امشب اتفاق می افتد. برخی جوان ها هم چنان حرف هایی را باور می کنند. وقتی با واقعیت های رویارو که از جنس دیگری ست، یاس و دلمردگی وجودشان را فرا می گیرد ، از کوره به در می روند و اتفاقا با منطق و ادبیاتی که هیچ نسبتی با جنبش سبز ندارد و بیشتر متاثر از کيهان است، سخن می گویند. تا آنجا پیش می روند که به مهندس موسوی هم انتقاد می کنند که او هم جزو نظام بوده است!
به گمانم جنبش سبز یک هسته معقول و خردگرایانه دارد. این هسته و مرکزیت را به روشنی می توان در تدبیر مهندس موسوی وآقای کروبی و بیانیه های ايشان مشاهده کرد. یک پوسته عصبی احساسی هم گه گاه بروز می کند. مثل کف عرصه رودخانه را می پوشاند و اندکی بعد فرو می نشیند.
پیش از این هم اشاره کردم آنانی که جنبش سبز را به سوی تغییر نظام پیش می برند، شعار های افراطی سر می دهند، تصویر امام خمینی و دیگران را پاره می کنند، با ارزش های دینی و ومذهبی مردم ایران ستیز می کنند، در واقعیت امر کسانی اند که بهانه به دست می دهند و زمینه و ظرفیت را برای سرکوب جنبش سبز فراهم می سازند.
پریشان تر از اردوی مویت - مسعود بهنود، ۲۲ بهمن ۱۳۸۸
روز 22 بهمن دو گروه آدمیان در میدان می آیند آنان که به فرمان آمده اند و آنان که به مردمی گام در این میدان نهاده اند. که حافظ شیراز وقتی از نسیم صبح سعادت خبر می داد گفت تو پیک خلوت رازی و دیده بر سر راهت/ به مردمی نه به فرمان چنان بران که تو دانی.آنان که خود آمده اند، به مردمی نه به فرمان، می توانند هوادار احمدی نژاد باشند و یا سبز. نه آنان دیوند و نه شما جاسوس، این چشم لوچ بدبین کیهانیان است که مردم را چنین به خشونت تقسیم می کند. این ها دو دسته از مردم ایرانند که برخی شان باور دارند حرکات و رفتار احمدی نژاد را بعضی وی را غاصب ریاست جمهوری و باعث وهن ایرانی می دانند. این هر دو مردمیان در تظاهرات 22 بهمن با هم خواهند رفت با هم خواهند خواند، سرنوشت رویائی شان آن است که در کنار هم گام بردارند و راه همدیگر را نبندند و باور کنند که جان هر کدامشان به هم وابسته است و بی آن دیگری چیزی کم دارند. بدانند که اگر آن دیگری نبود، تفاوت نبود و رقابت نبود، مزه ای نداشت سیب زندگی.
در مقابل این دو گروه دسته ای هستند که اگر امروز دوران پادشاهی باقی بود از جانبازان اعلیحضرت بودند و در فهرست حقوق بگیران دفتر روابط اجتماعی دربار، همان ها که گردن می کشند و گاهی جان می دهند و وسیله قدرتمندان هستند. تاریخ را بخوانید تا بدانید رضاخان را چه کسانی رضاشاه کردند. اینان خیلی همت کنند سرنوشتشان همانند سعید امامی است یا سعید مرتضوی یا سعید عسگر. اینان هیزم بیارانند. گاهی لباس شخصی نام می گیرند گاه گروه خودسر و باری همین ها. اینان را باید پائید . اینان را باید رسوا کرد. اینان ر باید شناساند. ورنه مردمی که هوادار احمدی نژادند همان هستند که بی وجود و حضورشان دموکراسی برپا نمی شود.
چرا اینان لازم انددر اخرین انتخابات اکثریت رای دهنده تهرانی به احمدی نژاد رای نداد – حتی اگر نتایج اعلام شده توسط شورای نگهبان جنتی را یکدست بپذیریم -. همان سی و چند درصدی که به ادعای وزارت کشور آقای صادق محصولی و شورای نگهبان هوادار احمدی نژاد بودند بی تردید اینک ریزش کرده و کاسته شده اند. به زحمتی می توان گفت مردمی که دیدند در برابر چشمانشان با آن ها چه رفتاری کردند. دیدند رقیبان انتخاباتی را به دادگاه مسخره عمومی کشاندند، دیدند مردمان محترمی را که سال ها زمام دولت را در دست داشتند و محرم اسرار بودند به چه زحمت و آزاری انداختند. دیدند که یک گروه برای ماندن بر سر کار، به چه زبونی و دروغ و حقارت تن داده، چطور همه عدالت جوئی های مضمر در انقلاب را بی اعتبار کرده و همه گذشته را به حراج گذاشته، دیدند که چه بر سر اقتصاد آورد. دیدند با ادعای حمایت از فقیران و محرومان چه حمایت ها از سرمایه داران کرد. قیمت ها را دیدند چه شدند و وعده ها را دیدند به چه روز افتاده. پس عجب نیست اگر ریزش کرده باشند.دیگر همان سی در صد هفت ماه پیش هم برای آقای احمدی نژاد نمانده اند.
در چنین پسزمینه ای قرارست سالگرد انقلاب برگزار شود، رهبران سبز به درست فرصت یافتند تا دروغگویان را به زحمت اندازند. آن ها را در مقابل وضعیتی دشوار قرار دادند. این که از هواداران نهضت سبز خواستند که به راه پیمائی بروند. پس روز 22 بهمن از ترس حضور سبزهاست، که حریف به زحمت افتاده و صد برنامه چیده که خبرنگاران خارجی را طوری سامان دهد که هیچ صحنه نباید را نبیند. و حالا خواهیم دید این خبرنگاران وقتی رفتند چه ها خواهند نوشت.وحشت شان از این است که اگر تظاهرات تهران نمونه همان باشد که در انتخابات جلوه داشت ، یعنی حقیقت را نشان دهد و نشان دهد که دولت احمدی نژاد بیست درصدی بیشتر هوادار ندارد، آن وقت فاجعه خواهد شد.
طشت برخی ها از بام خواهد افتاد، مردم هزاران بار به بزرگی و شعور مصطفی تاج زاده آفرین خواهند گفت که با دفاع نکردن از خود در دادگاه بازی نمایشی را لو داد. شرط گذاشت که هر گاه شکایت من از آقای جنتی مطرح شود از خود دفاع خواهم کرد.اصلا بیائید فرض کنیم که انتخابات خرداد امسال درست و دقیق همان بوده است که وزارت کشور و شورای نگهبان [بگو صادق محصولی و احمد جنتی اعلام کردند و رهبر جمهوری اسلامی هم تنفیذ کرد] و بیائید فرض کنیم که مردم تهران چنان ساده لوح اند که تبلیغات و دادگاه و اعترافات همگی را باور کرده اند و هیچ از ارادتشان به آقای احمدی نژاد کم نشده است. در چنین صورتی روز 22 بهمن در برابر چشمان خبرنگاران و مردم جهان و از جمله هلی کوپترهای صدا و سیما، میزان هواداران احمدی نژاد و تعداد سبزها آشکار خواهد شد.
اگر دولت این را بگذارد دیگر حتی قبولاندن این که در انتخابات گذشته تقلب نشده است هم غیرممکن خواهد بود. به همین سادگی حضور شما زحمت افزای متقلبان و متعصبان و خودخواهان می شود.راه حل مشکلپس دولت فخیمه با خزانه پرپول نفت که در اختیار دارد برای جلوگیری از رسوائی بیشتر دو کار باید دست زده باشد. یکی آن که به هر وسیله آدمیانی را از اطراف به تهران آورده باشد.
دیگر این که فضای رعب و امنیتی چنان ایجاد کرده باشد که سبزها احساس کنند اگر به راه پیمائی بروند خوف دستگیریشان هست. همان کار که وزارت اطلاعات احمدی نژاد در دو هفته گذشته با پشتکار انجام داده و به همه فعالان دانشجوئی که از قضا همه شان را هم دستگیر کردند و با وثیقه آزادند اخطار کرد که اگر در تهران باشند اطمینان نداشته باشند به انفرادی برنمی گردند. در آخرین لحظات از فرمانده نیروی انتظامی خواستند در تلویزیون اعلام کند که اگر دستگیر شد کسی تا نوروز آزاد نمی شود. این صحنه در اثر شتابی که در کارها بود چنان نا به سامان و چنان ناهماهنگ اجرا شد که درز پیراهنش گشوده گشت. در این میان دکتر تاجیک را یکراست از انفرادی با یک دسته کاغذ به تلویزیون فرستادند که"بدو فرصت نیست و بگذار سبز ها ترا با چشمان گود افتاده ببینند و از آمدن منصرف شوند". این یک بدعت بود. انواعش را بی خردشان به نمایش گذاشته بودند این یکی شیرینکاری بود که در فرصت کم بدان نائل آمدند و بر تفریح مردم افزودند.
یکی شان اعلام کرده ما چکار داریم در 22 بهمن هر کس چه می پوشد و چه رنگی را دوست دارد وقتی برای بزرگداشت از انقلاب آمده باشند محترم اند. بلافاصله تلفن ها به کار افتاده که برادر چرا خارج می زنی و یکی دیگر را فرستاده اند تا فردا شب بگوید. هیچ رنگی جز پرچم مقدس قابل قبول نیست. در همین زمان روزنامه ها را پر کرده اند از خبر پیروزی نامزد مسکو در انتخابات اوکراین. به این اندازه شادمانی در روزنامه ها روسی هم نوبرست. هواداران دموکراسی خواه یک نامزد انتخابات اوکراین را انقلاب مخملی نام نهادند و همچون دون کیشون به مبارزه با او برخاستند و سرانجام چون با چند در صد شکست خورد جشن به پا کردند جشنی به قول گوهر مراد مانند شب عروسی بابام. و هیچ نگفته چرا هنوز بر سر وزارت خارجه نوشته اند نه شرقی نه غربی
اهمیت دعوت آقایان موسوی، خاتمی و کروبی و همین طور بیانیه گویای آقای هاشمی برای شرکت در راه پیمائی روز 22 بهمن به همین است و بس. قرار نیست حکومتی سرنگون شود، قرار نیست چنان که برخی گفته اند روز سرنوشت باشد. نه پایان چیزی است نه آغاز آن. اما در این روز امکان آن هست که یک پیروزی نصیب دستگاه تبلیغاتی دولت شود که با کمک بوق های خود چنان بزرگش کند که از دورهای دور هم دیده شود. حضور سبز این مکان را کور می کند و یک فرصت هم در اختیار سبز قرار می دهد و همین طور مهلتی برای آگاهی در اختبار دستگاه رهبری می گذارد.
امکانات دو طرفدر این نبرد دو طرف چه دارند. چه تصور باطی است که کسانی تصور می کنند زندان و احکام حبس، برنامه های یکسویه صدا و سیما را باید به حساب دست بالاتر رقیب گذاشت. اصلا چنین نیست. خوب دقت کنید احمدی نژاد مانند همه پوپولیست ها وقتی هیچ کدام از این امکانات را نداشت می توان پنداشت که پنجاه در صد آرا را در دور دوم انتخابات 1384 به دست آورد. اما اینک پنج سال بعد از آن که 300 میلیارد دلار خرج تبلیغ خود کرده و بین مردم پاشیده، این همه تغییرات داده، دستگاه عظیم تبلیغات و اطلاعات و امنیت را در دست داشته به شوخی می ماند که بگوئیم سی در صد هوادار دارد. پس گزاف نیست اگر ادعا شود که این همه امکانات به سود او عمل نمی کنند. ننگ کهریزک، ننگ حمایت از متهم بدنامی مانند مرتضوی، ننگ نساختن با هیچ گروه و دسته ای مگر کسانی که در این بازی کودکانه حرف شنو کارشناس ارشد احمدی نژاد هستند، ننگ شعارهای ضد سرمایه داری دادن و مهندس محصولی را در کابینه گذاشتن، ننگ تحقیرکردن و دشمن ساختن کسانی که از دو جناح کشور که احترامی داشتند. به حراج گذاشتن تمام تبلیغات مبنی بر موفقیت های نظام در ربع قرن.
بر این مجموعه بیفزائید زحمتی که احمدی نژاد برای دستگاه حکومتی ایران ایجاد کرده. مثلا نگاه کنید به نیروی انتظامی دوران خاتمی که قالیباف فرمانده اش بود و کسی مانند سردار طلائی فرمانده مرکزش، همان نیروئی که در هر مجادله ای از سوی مردم به عنوان میانجی و امین صدا می شد. و مقایسه کنید با میزان محبوبیت امروز همین مجموعه. سپاه به عنوان یک نیروی مردمی که در جنگ شهید داده و سرفراز به خانه آمده نگاه کنید که در این پنج سال چقدر در ذهن مردم محبوبیت باخته است. و این فهرست درازست. اشارتی بود تا گمان نرود دولتی ها دست بالا را دارند با امکانات جنبش سبز کم و سبز ضعیف است.
اما قدرت سبز به کجاست. به سادگی قابل شمارش است که نهضت سبز چه دارد. اول و بزرگ تر سرمایه اش این که حریف را واداشته تا منتهای خشونت و بدکرداری و پریشانی خود را نمایش دهد.صحنه دادگاه صد نفره را به یادآورید. نگاه های بهت زده حجاریان و نبوی و تاج زاده را که از انفرادی آورده شده بودند و نمی دانستند برای چه فراخوانده شده اند. اول بهت زده بودند و هر چه نمایش به سوی آخر می رفت دیگر هیچ چیز مانع لبخنده لیلاز و زیدآبادی و نبوی نمی شد. دریافته بودند که حریف خود را به چه نقطه ای رسانده و در کجای تاریخ برای خود جا ذخیره کرده است. اعدام این دو جوان و پراکنده گوئی هایشان را درباره پرونده جوانان. این از آن تصمیم های جسورانه بود که به همین زودی گریبان چند تن از جانبازان دولت احمدی نژاد را می گیرد.
قدرت سبز به همین هزاران نفری است که بعد از انتخابات زندانیشان کردند . قدرت سبز به زندانی بودن دکتر ملکی، علیرضا بهشتی، دکتر یزدی، بهزاد نبوی، و 65 روزنامه نگار جوانی است که همین چند روزه به زندان انداخته شدند. قدرت سبزها به چشم های دو دو زن دکتر تاجیک بود که صدها و هزاران سبز با دیدن آن در فضای مجازی به صدا آمدند که "دکتر تاجیک عزیزی. چه خوب کردی که به مصاحبه تن دادی".قدرت سبز به استیصالی است که در اردوی مقابل انداخته که سرگردان و خود باخته هر لحظه یک طرح می دهد و به سرعت به کار می اندازد. زمان ندارد این توهمات ابداعی را وارسی کند. سرگیجه گرفته است.
اما باتوم اما گلوله اما شکنجه. آیا این ها امکانات ترساننده دولت است. اگر کسانی بر این باورند کافی است نگاه کنند به دلهره های حریف. به دروغ های سرهم بندی شده که از ترس بی جراتی ساخته اند. این روزها – گرچه کمتر حوصله می کنید – اما حتی برای کار مطالعاتی نوشته هایشان را بخوانید. دیگر نمی توانند مهار کنند ماشین دروغ سازی را. جوان می نویسد دیشب مهندس موسوی با همسرشان زد و خورد کردند. آن یکی از کروبی قصه می بافد، همزمان از جانب هاشمی رفسنجانی نامه به رهبری می سازند. جعل می کنند که خاتمی در نامه به رهبری از موسوی و کروبی بدگوئی کرده. هیچ باک از اعتبار و آبرو ندارند. در یک فرآیند پوچ رسوا هر چه می خواهند از قول مردم جهان می نویسند. نه ترسی از آبرو دارند و نه باکی از خدا. به دام افتاده می بینند خود را و استفاده از هر وسیله ای برایشان مجاز شده است.
روزنامه ایران ادعا می کند که ایران به گواهی آمار سازمان ملل سومین کشور دنیا از نظر رشد توسعه است. این همه متخصص خواهند پرسید رشد توسعه کدام است. بعد هم کدام رتبه بندی کدام مرکزی در سازمان ملل. اما زحمت زیاد لازم نیست در خبر آمده کشور اول این فهرست مصرست. یکی از فقیر ترین و عقب افتاده ترین کشورهای جهان، و البته برای وزن شعر نوشته شده چین دوم است.این دروغ بی منبع روزنامه دولت را چه کسی باید باور کند.
امروز خبر داده اند سال آینده هیچ حقوقی افزایش نمی یابد تا بودجه دولت را توجیه کنند فردایش تیتر بزرگ زده اند که حقوق کارگران افزایش می یابد. این همه سروصدا کردند برای پرکردن فرم های خانوار و آن را همه پرسی دولت خواندند و درباره ضریب صحت آن بزرگ نمائی ها کردند، به یک فشار مجلس و افکار عمومی رییس دولت اعلام داشت خوشه بندی به طور کلی کنار گذاشته شد. یعنی میلیاردها تومان آمارگیری پر. امروز اعلام کردند توپولف به دستور احمدی نژاد از ناوگان هوائی کشور حذف شد فردایش حمید بهبهانی در پاسخ این سئوال گفت توپولف دو نوع است یکی خیلی خوب است و دیگری را داریم بررسی می کنیم. و نگفت هواپیمائی را که ارفلوت از ناوگان خود حذف کرده آیا همچنان جان مردم ایران خواهد گرفت یا نه.
لقمه گلوگیر هسته ای و این ماجرای آخر که برای پوشاندن تسلیم در تبادل اورانیوم درست شد. نمایش دستور رییس جمهور به رییس سازمان انرژی اتمی که همانند فتحعلی شاه که فرمان بمباران اروس را داد در برابر دوربین های تلویزیون فرمودند صالحی بیست در صد. فورا.یعنی کسی نمی داند جمله سه روز قبل احمدی نژادچه معنا داشت وقتی در برنامه تلویزیونی گفت تبادل اروانیوم را بعضی بدبین ها این طور تحلیل می کنند که ممکن است آن ها اورانیوم را بگیرند و معادلش را ندهند. خب ندهند بهتر ما . وضعیت ما بهتر خواهد شد.معلوم شد نگرانی دو هفته قبل صادق خرازی درست بود وقتی نوشت ممنون از تلاش های هیات مذاکره کننده هسته ای اما یادتان باشد این غنی سازی اصل ماجرای ماست و برایش هزینه ها پرداخت شده مبادا قربانی اهمال و بی اطلاعی دولتمردان شود.
و یادم باشد عبدالله رمضان زاده چند ساعت قبل ز دستگیری در نطقی که سندش موجود هست و در اینترنت قابل دسترسی گفت می خواهند تسلیم شوند و معامله کنند برای همین ما را باید بگیرند. و می گیرند. و گرفتند. و مقدمه این تسلیم فراخواندن محمد علی رامین به معاونت مطبوعاتی وزارت ارشاد بود. یعنی روزنامه منقدی هم نباشد و حمام را قوروق کنید یکی در خزینه آواز می خواند تا در گوشش صوت داودی جلوه کند.
گفتم دروغ می بافند و هیچ ابائی ندارند. همین دیروز کیهان در سرمقاله اش نوشته وزیر دفاع آمریکا به صراحت گفته ایرانی خوب و معتدل آن است که به گلوله ای کشته شده باشد" و یکی دیگر از سران آمریکا گفته ایران را باید از روی زمین برداشت.باید به نویسنده گفت ممکن است شما از شدت گرفتاری و احتیاج چنان به روسیه باج بدهید که داده اید اما شش میلون ایرانی مقیم خارج از کشور نمرده اند، اگر چنین یاوه ای از زبان آقای گیتس بیرون آمده بود الان بمباران انتیرنتی بود و او را از گفته چندان پیشمان می کرد که صد بار عذر خواسته بود. جز آن که آزادیخواهان خود آمریکا گوینده چنین سخنی را [درباره هر ملتی گفته باشد به زنجیر خواهند کشید].
اگر شک دارید در حاتم بخشی دولت احمدی نژاد بخوانید در مجله پنجره افاضات مشاور رییس جمهور و مسوول حوزه بحرخزر را، و از شرم عرقریز شوید که درباره روس ها و سهم ایران در خزر چه می گوید و این همان کس است که دولت احمدی نژاد برایش در مقام سفارت ایران در لندن تقاضای اگرمان کرده . آقای صفری همان کس است که در باب علت فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و اصولا بلوک شرق که رشته تخصصی اوست به رابطه گورباچف با منشی اش اشاره کرده و نوشته همسرش که با آمریکائی ها رابطه داشت وی این ارتباط را فهمید و به گورباچف گفت بیچاره ات می کنم..همین شخص در یک قصه پردازی باورنکردنی که شباهت تمام به نشریات زرد اروپائی دارد چند جا ادعا کرده که نقشه راه مبارزه با انقلاب های مخملی را او به ولادیمیر پوتین داده است.
این بی سروسامانی حتی طلسمی را که نزدیک ترین مشاور احمدی نژاد از سفرهای پانزده روزه به هند [شاید هم کشمیر] همراه آورد باطل کرده است و این همه از انفاس شما سبزهاست.امروز در خیابان ها حتی در نگاه دیگران خواهید یافت راز این همه قدرت را. نیازی به هیچ نشانه نیست.
و اگر خوفی هست از بی تابی جوان هاست که تحت تاثیر شعارهای بی اساس در اندیشه این که روز سرنوشت فرداست، کاری کنند که حریف می خواهد.
۱۳۸۸ بهمن ۲۱, چهارشنبه
۱۳۸۸ بهمن ۱۴, چهارشنبه
جدال درمیدان آزادی - هوشنگ اسدي
"مصاف 22 بهمن" درمیدان آزادی است؛ و در روزی که تاریخ بر سینه اش نوشته: "پیروزی انقلاب اسلامی."
سی و یک سال پیش در بهمنی مشابه که هفته دوم خود را پشت سر می گذارد، رژیم پادشاهی درمحاصره تام وتمام "انقلاب" بود. میدان "آزادی" هنوز "شهیاد" نام داشت. نیروهای مسلح وامنیتی باقدرت تمام در صحنه بودند، هرچند فرمانده شان دیگر نبود. در پشت پرده "مذاکره" به اتکای حضور مردم در خیابان پیش می رفت.
سی و یک سال پیش در بهمنی مشابه که هفته دوم خود را پشت سر می گذارد، رژیم پادشاهی درمحاصره تام وتمام "انقلاب" بود. میدان "آزادی" هنوز "شهیاد" نام داشت. نیروهای مسلح وامنیتی باقدرت تمام در صحنه بودند، هرچند فرمانده شان دیگر نبود. در پشت پرده "مذاکره" به اتکای حضور مردم در خیابان پیش می رفت.
انقلاب پیروز شد تا جمهوری جای شاهنشاهی رابگیرد؛ ایران مستقل شود و مردمان تعبیر رویای یک قرنه "آزادی" را ببینند.
در بهمنی دیگر "نظام" باقیمانده از آن انقلاب که تازه ترین لقبش "رژیم دعانویس" هاست، به تمامی درمحاصره "آزادی" است.
نظام و آزادی از لار تا نوفل لوشاتو در برابر هم ایستاده اند. در صبح آفتابی لار، مردمان بار دیگر برای یک خواست ساده مدنی بر می خیزند و خود را با نیروی انتظامی مسلح روبرو می بینند. همان موقع جوانان سبز ایرانی در اقامتگاه سه دهه پیش آیت اله خمینی درنوفل لوشاتو در میان برف ایستاده اند و بانگ "مرگ بر دیکتاتور" سر داده اند. سفیر نظام در فرانسه به آنها دشنام می دهد و سپس برای زدنشان یورش می برد. جناب سفیر یادش رفته اینجا زمین بازی نظام نیست. تازه وقتی پلیس پسرش رانقش زمین می کند و بردست هایش دستبند می بندد، می فهمد که همه جای دنیا نمی شود پاسخ مردم را بادشنام داد، کتکشان زد، به شکنجه گاهشان برد و به چوبه دار سپرد.
سفیر در فضای تهران نفس می کشد که از اعدام دو جوان بیگناه سخن می گوید. آن دو "سربدار" حتی چون جوانان سبز فرانسه شعارهم نداده بودند. اصلا در تظاهرات نبودند. تنها وتنهاقربانی سناریوی کودتاچیان شدند.
و این برای نظام کفایت نمی کرد. امام جمعه های چشم وچراغش از تریبون های نماز جمعه برای
قاتلان هوراکشیدند و یکی شان خواستار شد پیکرقربانیان را در خیابانها بچرخانند.
هراس پنهان دراین فریادهای "بکش، بکش" راسخنان احمدجنتی بر ملا کرد. پیرمرد لب گوری که مدام دستهای فرتوتش را با خون خضاب می بندد، فریاد می کشید:
- اگر نکشید، دچار دردسر می شویم..
برای گریز از این "دردسر" که دبیر کل حزب موتلفه "فرقه سبز" نامیدش، به حجت السلام ابراهیم رئیسی- یکی از قضات دادگاه مرگ تابستان 67- بار دیگر حکم "جلاد"ی می دهند تا خبر از اعدام 9 نفر دیگر بدهد.
همکارانش هم بازداشت روزنامه نگاران و فعالان مدنی ایران را شدت می بخشند. بازجویان هنوز شکنجه می دهند تا اعتراف بگیرند که جنبش سبز به دستگاههای اطلاعاتی بیگانه وصل است.
ازجوانان خواستار برچیدن دفتر تحکیم وحدت می شوند و بر پیرمرد بیمار، دکتر ابراهیم یزدی فشار واردمی آورند تا به انحلال نهضت آزادی گردن بگذارد.
وزیر خارجه کودتابه مصاحبه کننده سی ان ان، آماری از روز 9 بهمن می دهد: 45 میلیون نفر به طرفداری دولت و 2000 نفر درمخالفت آن راه پیمائی کرده اند.
فرید ذکریا که با اوضاع ایران آشناست، باید خیلی تلاش کرده باشد که نخندد. هیچکدام هم نمی دانند که مقام معظم رهبری در تهران خواستار "برنامه ریزی 50 ساله برای رساندن ایران به رده های اول علمی جهان" شده است؛ وگرنه از خنده روده بر می شدند.
هفته ایست که "نظام" بازهم فرو می ریزد. دیپلمات دیگری اعلام می کند حاضر "به ادامه فعالیت در دستگاه دیپلماسی یزید" نیست. جشنواره فجر "بی فیلم و بی داور" کارش را تمام می کند. بانگ مرکزی ازکاهش 65 درصدی رشد اقتصادی خبرمی دهد.
کارگران شهرداری اندیمشک با فریاد می پرسند: "سیزده ماه گرسنگی، وعده تا کی؟" ودولت کودتا 158 میلیارد تومان ناقابل به رحیم مشائی، مصباح یزدی وروح اله حسینیان "کمک" می کند.
حتی جو بایدن ـ معاون رئیس جمهور آمریکا ـ که به عنوان طرفدار سازش با جناح احمدی نژاد شناخته می شود، ازموقعیت "نظام" چنین تصویری بدست می دهد: "رهبران ایران بذرنابودی خود را می کارند."
جفری گدمین- رئیس رادیوآزادی ـ صفوف مقابل نظام را چنین توصیف می کند: "نشانی از رنگ باختن جنبش سبز به چشم نمی خورد."
روزنامه وال استریت ژورنال که هفت سناریو درموردایران رابرمی رسد، نتیجه می گیرد: "جنبش اعتراضی ايران، نظير جنبش های اعتراضی مجارستان و آفريقای جنوبی، مبتنی بر آن دسته از معيارهای اخلاقی هستند که جامعه جهانی، يکصدا به آن پايبند است."
در این بسترجهانی است که رخشان بنی اعتماد در پاریس جایزه تازه جهانی اش را به مادران عزادار تقدیم می کند. در جای جای جهان سبزها می رسند و خواب "نظام" رابی می آشوبند. درهلند شال سبز برگردن رهبر ارکستری می افتد که در جشن نظام می نوازد.
درنوفل لوشاتو، منزلگاه آیت اله خمینی رنگ سبز می خورد. دیگ های پلوی سفارت از زیر همین در سبز ردمی شود. ایرانیان در شهرهای بزرگ دنیا، اعدام دو جوان بیگناه رامحکوم می کنند.
در تهران، محمد خاتمی برای اولین بار خطاب به علی خامنه ای سخن می گوید و به او هشدار می دهد. خاتمی هم مانندهاشمی وکروبی و موسوی مردم رابه راهپیمائی 22 بهمن می خواند. همه هم یک حرف را می زنند:
- با صلابت و آرامش در راهپیمائی سبز 22 بهمن...
آخر هفته، محسن سازگارا می گوید "کروبی وموسوی چون دو سیاستمدار برجسته" به میدان آمدند و "دقیق و تراش خورده" سخن گفتند.
موسوی درمصاحبه اش باکلمه و کروبی در بیانیه اش همه حق را از آن مردم می دانند. قانون اساسی را وحی منزل نمی دانند و انگار در گوش رهبری آخرین فریادها را می زنند:
- رهبرباید نوکر مردم باشد...
خانم ها، آقایان، در نیمه بهمن ماه 1388، اوضاع وطن عزیز ما از این قرار است:
- وطن سبز بازهم بر خاسته است.جنبش سبز آماده می شود تا با صلابت و آرامش تمام راهپیمائی 22 بهمن راسبز کند. ملت به گفته موسوی "آزادی و عدالت" می خواهد. جنبش به بیان کروبی یک خواست بیشترندارد: "میزان باید فقط رای مردم باشد."
- کودتاچیان می کوشند با تهدید و حتی اعدام، مانع این حضور سبز شوند. تلاش گسترده ای را آغازکرده اند تا با پول و کیک و ساندیس، باتجهیز ناوگان های مسافری، با سهمیه بندی نیروی انسانی برای مساجد، میدان آزادی را پر کنند.
سردار حسين همدانی فرمانده سپاه تهران بزرگ ازهمین حالا می گوید: "۲۲ بهمن امسال خط بطلان بر تمام کسانی است که در برابر نظام ايستادهاند. ملت ايران ۲۲ بهمن همانند حماسه ۹ دی بر تمام کسانی که میخواهند دستاوردهای انقلاب را ارزان به دشمن بفروشند، خط بطلان میکشند. کسانی که در روز ۹ دی آمدند و ۲۲ بهمن به صحنه میآيند بسيجی هستند."
ودرست درهمین روزها، محمود احمدی نژاد در باغ سبز را به جهان نشان می دهد. ناگهان موافقت نظام با ارسال اورانیوم غنی شده را به جهان اعلام می کند. سیاست کهنه ای است که لباس روز می پوشد:
- لبخند به جهان برای پوشاندن شرایط داخلی...
300 خبرنگار هم از سراسرجهان دعوت شده اند. نظام بر آن است تا مانند همیشه به نام "مردم" کار را تمام و "فتنه" را ریشه کند. رهبر و خانواده اش را به نقطه نامعلومی خواهند برد و احمد ی نژاد را روانه "مصاف 22 بهمن"- وام از دکتر حسین باقر زاده- خواهند کرد.
سرلشگر بسیجی سیدحسن فیروز آبادی، می گوید: "ميليونها انسان انقلابی و ايثارگر در راهپيمايی ۲۲ بهمن امسال با اثرگذاری حداکثری حاضر خواهند شد" و آرزوی کودتاچیان را بر زبان می آورد: "انشاءالله بعد از ۲۲ بهمن برگرديم به حال و هوای قبل از انتخابات..."
دربهمنی دیگر، جدال در میدان آزادی است. میدانی که تنها آزادی باقی مانده از انقلاب است و "میدانی" به وسعت آزادی. اکنون همه "نظام" درمحاصره "آزادی" است.
آیا "22 بهمن" روزی است که آن را "آکسیون آخر" می نامند؟ نظام به "حال وهوای قبل از انتخابات" بر می گردد؟
22 بهمن 1357 به نام انقلاب رقم خورد، تاریخ 22 بهمن 1388 را چه نام خواهد داد؟
۱۳۸۸ بهمن ۱۲, دوشنبه
سربداران ویرانه دروغ - سید ابراهیم نبوی
امروز دو تن بیگناه بر دار شدند، سربدارانی که به دار شدند تا مردمان با ترس از حق خود دست بردارند. شاید کسانی را ترس بر جان نشسته باشد، که ترس اسلحه جبار است در هنگامه دروغ. امروز دو تن بیگناه بر دار شدند، سربدارانی که تنها جرم شان این بود که باید کشته می شدند تا مردمان حق خویش را از یاد ببرند. و این اتفاق افتاد در دورانی که حاکمی ادعای عدل می کرد و قاضی قسم به خدای خورده بود و امیری امارت می کرد که هاله ای از نور بر دور خویش دیده بود و فیلسوفی بر انجمن بزرگان تکیه زده بود که حقیقت از بزرگان آموخته بود.
امروز دو تن بیگناه بر دار شدند، سربدارانی که شاهد دروغ و فریب و نیرنگ حکومتی اند که مدعی حقیقت است و گوش جهان را از ادعای عدل و اخلاق کر کرده است. هرگز، هرگز، هرگز، در هیچ دورانی چنین بیگناهانی، به این " هیچ جرم" بر دار نشده بودند. و تنها دلیل بر دار شدن آنان همان بود که مردمان از دروغ بترسند. و این یعنی که حاکمی که بر مرکب ظلم سوار بود، سربلند کرد و چشم در چشمان خدای دوخت و نیزه بر چشمان حقیقت کرد.
آقای خامنه ای!
باورم هست که خدایی ناظر برشماست، و باور نمی کنم که خدای را باور داشته باشید که اگر یک لحظه به عدالت الهی ایمان داشتید، در سرزمینی که حکم تان جاری و ساری است این دو تن را چنین ظالمانه بر دار نمی کردند، برای ترساندن مردمان. و ما چه بیهده مردمانی خواهیم بود اگر فریاد نکنیم از این ظلمی که بر آن دو تن رفت و اگر بر دیگران رود.
آقای خامنه ای!
باورم نمی شود اگر چهل سال قبل می شنیدید آنچه را که امروز کردید سلطانی، امیری، پادشاهی، فقیهی انجام داده باشد، خود کرده باشید و از خدا آرزوی مرگ نکنید که خدا نکند من به جایی برسم که چنین کاری بکنم. باورم نمی شود اگر سی سال قبل شما یا بزرگان دیگر گمان می کردند که عاقبت حکومت شان به جایی می رسد که دو تن را بیگناه بر دار می کنند تا دیگران را از عدالت خواهی بترسانند، مطمئنم اگر آن بزرگان پایان کارشان را چنین می دیدند، هزار بار لعن و نفرین می کردند دستانی که مشت شد و شعار عدالت و آزادی و جمهوری اسلامی را داد. باورم نمی شود اگر بیست سال قبل که هنوز خرقه ولایت را بر دوش نیانداخته بودید، اگر به شما می گفتند، برای این خرقه باید جوانی را و جوانانی را بکشید تا دیگران بترسند و حقی را که خدای به آنان داده است، نخواهند. باورم نمی شود انسانی باشد، بشود و بتواند خود را شریف و بزرگ و آدم بداند و چنین ظلمی را بر دیگران روا کند.
آقای خامنه ای!
بقول شمس تبریزی " عرصه سخن بس تنگ است" و در این تنگنای سخن، آدمی نمی داند چه بگوید و به که قسم تان بدهد و ذکر کدام حقیقت را بکند که باب گفتنی و شنیدنی و عرصه حقیقتی با شما گشوده شود. می گویند ظلم و جور گوش و چشم ظالم را چنان می بندد که هیچ چیز نمی بیند و نمی شنود، جز قدرت و هیچ نمی خواهد جز اینکه باشد و نفس بکشد و زنده بماند. همین است آن جیفه بی مقدار دنیا که آدمی که چنان بود، چنین کوچک و بی مقدار شود؟ بگویم شرف؟ می گوئید کدام شرف؟ بگویم حقیقت، جز قدرت مگر چیزی می بینید؟ بگویم انسانیت، می گوئید انسانیت تحفه غرب است! بگویم عدالت، خود می دانید که عدالت جز کلامی پوچ در بارگاه تان نیست.
آقای خامنه ای!
من به حکم سن و سالم دو بار در مقابل چشمانم سقوط دیکتاتوری را دیده بودم که در فاصله ای کمتر از یک سال از ابرمردی و رهبری معظم و قائد اعظمی به هیچ بدل شد که حتی زمین نیز از جسدش خجالت می کشید، اما هرگز گمان نمی کردم ظهور و سقوط یک حکومت را به چشم ببینم. در یک سال گذشته بارها چیزهایی نوشته ام که وقتی عدالت شما و زبان خودم را می بینم، عاقبتی جز مرگ برای خود تصور نمی کنم، اما باور کنید، اگر بخاطر همین نوشته زمانی، در گوشه زمینی، هر جا که باشد، بمیرم، تردید نمی کنم که بخاطر گفتن حقیقت مرده ام و ایمان دارم که چنین مرگی جز افتخار برایم نخواهد بود.
امروز شما ظلم را تمام کردید. ضحاک را به یاد بیاورید، او هر روز جوانانی را می کشت تا فقط دو روز بیشتر زنده بماند. فکر نمی کردم در این روزگار ضحاکی دیگر را ببینم. آن هم شما که بارها در موردتان چه فکرهای خوبی می کردم. امروز به ضرس قاطع به این یقین رسیدم که انسان می تواند چنان ذلیل شود که ذلیل تر و عاجز تر از او را تصور نتوان کرد. امروز دستگاه عدلیه شما حکم مرگ دو جوان را اجرا کرد تنها برای ترساندن مردم از اینکه حق شان را بخواهند و بدانید که خدای به همین دلیل چنان شجاعتی در دل مردم و چنان ترسی در دل دوستان شما خواهد انداخت که این بارگاه و بیدادگاه زودتر از آنکه فکر کنید نابود شود.
آقای خامنه ای!
امروز دو تن بیگناه بردار شدند. آنان قربانی دروغ و فریبی شدند که شما آغازش کردید و مشتی اراذل و اوباش و زورگو ادامه اش دادند. تمام آنچه به استناد آن این دو جوان بردار شدند، دروغ اندر دروغ بود. و تردیدی نیست که می دانستید که با این دروغ آنان را می کشید و می کشند. کشتن روح پدری که وادارش کردید که بر سر مزار فرزندش با شما بیعت کند، بس نبود؟ دادن نسبت قتل به پاک ترین مردمان توسط یک مشت قاتل و زندانی کردن شوهر و خانواده ندای یک ملت که در خیابان کشته بودید بس نبود، که در کمال رذالت دستگاه ظلم شما،
نمایش آن را هم در خیابان بازی کرد؟ این همه دروغ از قول بزرگان این کشور بس نیست؟ این همه زندانی که جز خدمت به مردم جرمی نکردند، بس نیست؟ شما که بقول خودتان مشتی استخوان هستید، چقدر دیگر از این جهان می خواهید؟ چقدر آدم باید کشته شوند تا یک موجودی که عقده عظمت دارد، و رذل ترین اراذل را بر کشوری حاکم کرده است، دو روز بیشتر حکومت کند؟ خنده های مصنوعی، گریه های دروغین، ناله های بیهوده در پیشگاه مردم و خنده ها که می زنید که یک ماه دیگر هم زنده ماندیم. ملتی را علیل کردید، ملتی را ذلیل کردید، ملتی را به خاک سیاه نشاندید، بس کنید این قصه را.
گفتند که این دو تن که بر دار شدند اعضای انجمن پادشاهی بودند و قصد براندازی داشتند. و تمام دلیل تان این است که مجنونی بی ادب زمانی مردمان را به شورش می خواند و گروهی ساده دل نیز باورش کردند. همین است! وقتی دروغ سنت می شود، هر کس دکانی می گشاید. وزارت اطلاعات تان نفوذ کرد و عده ای از طرفداران فلان بن فلان را به بازی گرفت و از کسانی که تنها مخالفانی ساده بودند دشمنانی ساخت که در حقیقت شما به آنان این درس را آموخته بودید. مگر نه این است که همین حالا هم دستگاه تان مردم را فریب می دهد و به هزار زبان به خشونت می خواند تا خسته شوند و دست که می خواهند به اسلحه ببرند، فورا دستگیرشان می کنید و تازه معلوم می شود، پشت همه این بازی ها، بازی خودتان است. این یک دروغ. دروغی زشت که هیچ انسانی با دشمنش نمی کند، چه رسد با ملتش.
گفتند که آنان اغتشاشگر بودند. کدام اغتشاش؟ کدام شورش؟ یکی را ماه فروردین زندانی کرده اند و با شکنجه و وعده و فریب از او خواسته اند که اعتراف کند که سه ماه بعد از زندانی شدنش اغتشاش بپاکرده است. دروغ زشت تر از این! وعده می دهید که اگر به جرم ناکرده اعتراف کنی آزادت می کنیم، و بعد با همان اعتراف دروغین او را می کشید؟ می خواستید در آن دادگاهی که آمرش فاسد درآمد و عامل اش مفسد، بزرگان کشور را بدنام کنید، با چهار نفر وعده کردید که بیایند علیه خود و دیگران اعتراف کنند. می گویند وقتی این بچه ها از دادگاه برمی گشتند خیال شان راحت بود که با آن اعترافات سراسر دروغ رهایشان می کنید، اعتراف شان را برای دیگران نوشتید و خودشان را هم به دار آویختید. این همان عدالتی است که قاضی القضات تان را برای اجرایش منصوب کردید؟
هفت ماه است که مردمانی را که در انتخابات رسمی خودتان، از میان نامزدهای تائید شده خودتان، تحت نظارت خودتان، به کسی که شما دوستش نداشتید، رای دادند و شما علنا تقلب کردید و به امانت مردم خیانت کردید و عدالت را نقض کردید و حالا هر روز کاری می کنید که مردم به سوی خشم و خشونت بروند و ما چه ساده دلیم که هر روز از مردم می خواهیم زیر و روی تان را یکی نکنند. کسانی را که نه در انتخابات حضور داشتند، و بخاطر اینکه زندانی بودند می توانستند اغتشاش کنند، محکوم می کنید به محاربه با نظام، و بی سروصدا می کشید، فقط بخاطر اینکه مردمی که حق شان را فریاد می کنند، خفه شوند. همین بود آن نظام مشعشعی که هاله نورش قرار بود چشم مسلمین و جهانیان را خیره کند؟
تشکیلاتی دروغ را خودتان ساخته اید، عده ای از جوانان ساده دل مخالف را به آن جذب کردید، به آنان درس خشونت دادید، آنان را از کشور بیرون بردید و در مرز گرفتید، زندانی کردید و وعده دروغ دادید، آنان را به بازی نقشی دروغ در مقابل مردم واداشتید، حالا هم بجرم این همه همراهی اعدام شان کردید! یعنی واقعا به هیچ حقیقتی باور ندارید؟ این همه دروغ و این همه فریب و این همه ساده لوحی در دروغ گفتن؟ مشکل این مردم این نیست که باور نمی کنند دروغ های تان را، مشکل شان این است که چرا یک ملت را این همه احمق فرض کرده اید؟ آن همه مشاوران رنگارنگ چینی و روسی که بلد بودند لااقل خوب دروغ بگویند، جنس بنجل را که از آنان می خرید، لااقل مشتی دروغ باورکردنی هم می خریدید که مردم اینقدر احساس حماقت نکنند.
آقای خامنه ای!
مطمئنم اگر سی سال قبل خواب می دیدید که چنین خواهید کرد، هرگز از خواب بیدار نمی شدید. چندی قبل یکی از عزیزترین دوستانم چیزهایی درباره شما گفته بود که به عقل من جور نمی آمد، رفاقت مان فدای حقیقت شد. چرا که نمی خواستم باور کنم مردی که دیکتاتور است، الزاما فاسد هم هست، می خواستم دشمنم همان قدر که واقعیت دارد بد باشد. شما امروز همه چیز را به لجن کشیدید. می بینم تان که روز به روز کریه تر و غیرقابل تحمل تر می شوید. خنده های تان که زمانی خنده بود، حالا دیگر انگار ماسک بازی است بر صورتی که می خواهد مقتول را قاتل و قاتل را شهید نشان دهد.
از زندان بیرون آمدم، چون می خواستم زنده بمانم و ننگی که چون داغ بر پیشانی مان خورده است روایت کنم، اما گاهی درد و رنج و دروغ و ننگ بزرگتر از آن است که بتوانی برای نابودی اش زندگی و جهان را تحمل کنی. کاش می شد زنده نماند و این همه ظلم و خونریزی و زشتی و پلیدی را ندید. من نمی دانم خداوند تا چه زمانی به شما فرصت می دهد، بعید می دانم این فرصت زیاد باشد. روزی که جسد صدام حسین را دیدم، یادم آمد که " ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار"
تاریخ مان را گوئی که با خون می نویسند، ما سبز خواهیم ماند، اما هرگز از یادتان مرواد که هرچه خواهید کشید، از آن چیزی است که کشتید. دنیا مزرعه آخرت تان است و آخرت تان را در همین روزها خواهید دید. من مردم ایران را باور نداشتم، تا پیش از این خیزش سبز، امروز و بعد از هفت ماه مبارزه عدالت خواهانه ملت بزرگ ایران به آنان ایمان آورده ام. بهمن میقات ماست با شما، روزی که مردم خواهند آمد، و حق شما را کف دست تان خواهند گذاشت. آن روز رشیدترین و شجاع ترین و پاک ترین مردمان را خواهید دید که با قلب های سرخ و سرهای سبزشان به جدال با سیاهی تان می روند. می دانید! خداوند ظلم را دوست ندارد، و همین است که هر روز بگذرد، روزگارتان سیاه تر و جرم تان سنگین تر خواهد شد.
امروز دو تن بیگناه بر دار شدند، سربدارانی که شاهد دروغ و فریب و نیرنگ حکومتی اند که مدعی حقیقت است و گوش جهان را از ادعای عدل و اخلاق کر کرده است. هرگز، هرگز، هرگز، در هیچ دورانی چنین بیگناهانی، به این " هیچ جرم" بر دار نشده بودند. و تنها دلیل بر دار شدن آنان همان بود که مردمان از دروغ بترسند. و این یعنی که حاکمی که بر مرکب ظلم سوار بود، سربلند کرد و چشم در چشمان خدای دوخت و نیزه بر چشمان حقیقت کرد.
آقای خامنه ای!
باورم هست که خدایی ناظر برشماست، و باور نمی کنم که خدای را باور داشته باشید که اگر یک لحظه به عدالت الهی ایمان داشتید، در سرزمینی که حکم تان جاری و ساری است این دو تن را چنین ظالمانه بر دار نمی کردند، برای ترساندن مردمان. و ما چه بیهده مردمانی خواهیم بود اگر فریاد نکنیم از این ظلمی که بر آن دو تن رفت و اگر بر دیگران رود.
آقای خامنه ای!
باورم نمی شود اگر چهل سال قبل می شنیدید آنچه را که امروز کردید سلطانی، امیری، پادشاهی، فقیهی انجام داده باشد، خود کرده باشید و از خدا آرزوی مرگ نکنید که خدا نکند من به جایی برسم که چنین کاری بکنم. باورم نمی شود اگر سی سال قبل شما یا بزرگان دیگر گمان می کردند که عاقبت حکومت شان به جایی می رسد که دو تن را بیگناه بر دار می کنند تا دیگران را از عدالت خواهی بترسانند، مطمئنم اگر آن بزرگان پایان کارشان را چنین می دیدند، هزار بار لعن و نفرین می کردند دستانی که مشت شد و شعار عدالت و آزادی و جمهوری اسلامی را داد. باورم نمی شود اگر بیست سال قبل که هنوز خرقه ولایت را بر دوش نیانداخته بودید، اگر به شما می گفتند، برای این خرقه باید جوانی را و جوانانی را بکشید تا دیگران بترسند و حقی را که خدای به آنان داده است، نخواهند. باورم نمی شود انسانی باشد، بشود و بتواند خود را شریف و بزرگ و آدم بداند و چنین ظلمی را بر دیگران روا کند.
آقای خامنه ای!
بقول شمس تبریزی " عرصه سخن بس تنگ است" و در این تنگنای سخن، آدمی نمی داند چه بگوید و به که قسم تان بدهد و ذکر کدام حقیقت را بکند که باب گفتنی و شنیدنی و عرصه حقیقتی با شما گشوده شود. می گویند ظلم و جور گوش و چشم ظالم را چنان می بندد که هیچ چیز نمی بیند و نمی شنود، جز قدرت و هیچ نمی خواهد جز اینکه باشد و نفس بکشد و زنده بماند. همین است آن جیفه بی مقدار دنیا که آدمی که چنان بود، چنین کوچک و بی مقدار شود؟ بگویم شرف؟ می گوئید کدام شرف؟ بگویم حقیقت، جز قدرت مگر چیزی می بینید؟ بگویم انسانیت، می گوئید انسانیت تحفه غرب است! بگویم عدالت، خود می دانید که عدالت جز کلامی پوچ در بارگاه تان نیست.
آقای خامنه ای!
من به حکم سن و سالم دو بار در مقابل چشمانم سقوط دیکتاتوری را دیده بودم که در فاصله ای کمتر از یک سال از ابرمردی و رهبری معظم و قائد اعظمی به هیچ بدل شد که حتی زمین نیز از جسدش خجالت می کشید، اما هرگز گمان نمی کردم ظهور و سقوط یک حکومت را به چشم ببینم. در یک سال گذشته بارها چیزهایی نوشته ام که وقتی عدالت شما و زبان خودم را می بینم، عاقبتی جز مرگ برای خود تصور نمی کنم، اما باور کنید، اگر بخاطر همین نوشته زمانی، در گوشه زمینی، هر جا که باشد، بمیرم، تردید نمی کنم که بخاطر گفتن حقیقت مرده ام و ایمان دارم که چنین مرگی جز افتخار برایم نخواهد بود.
امروز شما ظلم را تمام کردید. ضحاک را به یاد بیاورید، او هر روز جوانانی را می کشت تا فقط دو روز بیشتر زنده بماند. فکر نمی کردم در این روزگار ضحاکی دیگر را ببینم. آن هم شما که بارها در موردتان چه فکرهای خوبی می کردم. امروز به ضرس قاطع به این یقین رسیدم که انسان می تواند چنان ذلیل شود که ذلیل تر و عاجز تر از او را تصور نتوان کرد. امروز دستگاه عدلیه شما حکم مرگ دو جوان را اجرا کرد تنها برای ترساندن مردم از اینکه حق شان را بخواهند و بدانید که خدای به همین دلیل چنان شجاعتی در دل مردم و چنان ترسی در دل دوستان شما خواهد انداخت که این بارگاه و بیدادگاه زودتر از آنکه فکر کنید نابود شود.
آقای خامنه ای!
امروز دو تن بیگناه بردار شدند. آنان قربانی دروغ و فریبی شدند که شما آغازش کردید و مشتی اراذل و اوباش و زورگو ادامه اش دادند. تمام آنچه به استناد آن این دو جوان بردار شدند، دروغ اندر دروغ بود. و تردیدی نیست که می دانستید که با این دروغ آنان را می کشید و می کشند. کشتن روح پدری که وادارش کردید که بر سر مزار فرزندش با شما بیعت کند، بس نبود؟ دادن نسبت قتل به پاک ترین مردمان توسط یک مشت قاتل و زندانی کردن شوهر و خانواده ندای یک ملت که در خیابان کشته بودید بس نبود، که در کمال رذالت دستگاه ظلم شما،
نمایش آن را هم در خیابان بازی کرد؟ این همه دروغ از قول بزرگان این کشور بس نیست؟ این همه زندانی که جز خدمت به مردم جرمی نکردند، بس نیست؟ شما که بقول خودتان مشتی استخوان هستید، چقدر دیگر از این جهان می خواهید؟ چقدر آدم باید کشته شوند تا یک موجودی که عقده عظمت دارد، و رذل ترین اراذل را بر کشوری حاکم کرده است، دو روز بیشتر حکومت کند؟ خنده های مصنوعی، گریه های دروغین، ناله های بیهوده در پیشگاه مردم و خنده ها که می زنید که یک ماه دیگر هم زنده ماندیم. ملتی را علیل کردید، ملتی را ذلیل کردید، ملتی را به خاک سیاه نشاندید، بس کنید این قصه را.
گفتند که این دو تن که بر دار شدند اعضای انجمن پادشاهی بودند و قصد براندازی داشتند. و تمام دلیل تان این است که مجنونی بی ادب زمانی مردمان را به شورش می خواند و گروهی ساده دل نیز باورش کردند. همین است! وقتی دروغ سنت می شود، هر کس دکانی می گشاید. وزارت اطلاعات تان نفوذ کرد و عده ای از طرفداران فلان بن فلان را به بازی گرفت و از کسانی که تنها مخالفانی ساده بودند دشمنانی ساخت که در حقیقت شما به آنان این درس را آموخته بودید. مگر نه این است که همین حالا هم دستگاه تان مردم را فریب می دهد و به هزار زبان به خشونت می خواند تا خسته شوند و دست که می خواهند به اسلحه ببرند، فورا دستگیرشان می کنید و تازه معلوم می شود، پشت همه این بازی ها، بازی خودتان است. این یک دروغ. دروغی زشت که هیچ انسانی با دشمنش نمی کند، چه رسد با ملتش.
گفتند که آنان اغتشاشگر بودند. کدام اغتشاش؟ کدام شورش؟ یکی را ماه فروردین زندانی کرده اند و با شکنجه و وعده و فریب از او خواسته اند که اعتراف کند که سه ماه بعد از زندانی شدنش اغتشاش بپاکرده است. دروغ زشت تر از این! وعده می دهید که اگر به جرم ناکرده اعتراف کنی آزادت می کنیم، و بعد با همان اعتراف دروغین او را می کشید؟ می خواستید در آن دادگاهی که آمرش فاسد درآمد و عامل اش مفسد، بزرگان کشور را بدنام کنید، با چهار نفر وعده کردید که بیایند علیه خود و دیگران اعتراف کنند. می گویند وقتی این بچه ها از دادگاه برمی گشتند خیال شان راحت بود که با آن اعترافات سراسر دروغ رهایشان می کنید، اعتراف شان را برای دیگران نوشتید و خودشان را هم به دار آویختید. این همان عدالتی است که قاضی القضات تان را برای اجرایش منصوب کردید؟
هفت ماه است که مردمانی را که در انتخابات رسمی خودتان، از میان نامزدهای تائید شده خودتان، تحت نظارت خودتان، به کسی که شما دوستش نداشتید، رای دادند و شما علنا تقلب کردید و به امانت مردم خیانت کردید و عدالت را نقض کردید و حالا هر روز کاری می کنید که مردم به سوی خشم و خشونت بروند و ما چه ساده دلیم که هر روز از مردم می خواهیم زیر و روی تان را یکی نکنند. کسانی را که نه در انتخابات حضور داشتند، و بخاطر اینکه زندانی بودند می توانستند اغتشاش کنند، محکوم می کنید به محاربه با نظام، و بی سروصدا می کشید، فقط بخاطر اینکه مردمی که حق شان را فریاد می کنند، خفه شوند. همین بود آن نظام مشعشعی که هاله نورش قرار بود چشم مسلمین و جهانیان را خیره کند؟
تشکیلاتی دروغ را خودتان ساخته اید، عده ای از جوانان ساده دل مخالف را به آن جذب کردید، به آنان درس خشونت دادید، آنان را از کشور بیرون بردید و در مرز گرفتید، زندانی کردید و وعده دروغ دادید، آنان را به بازی نقشی دروغ در مقابل مردم واداشتید، حالا هم بجرم این همه همراهی اعدام شان کردید! یعنی واقعا به هیچ حقیقتی باور ندارید؟ این همه دروغ و این همه فریب و این همه ساده لوحی در دروغ گفتن؟ مشکل این مردم این نیست که باور نمی کنند دروغ های تان را، مشکل شان این است که چرا یک ملت را این همه احمق فرض کرده اید؟ آن همه مشاوران رنگارنگ چینی و روسی که بلد بودند لااقل خوب دروغ بگویند، جنس بنجل را که از آنان می خرید، لااقل مشتی دروغ باورکردنی هم می خریدید که مردم اینقدر احساس حماقت نکنند.
آقای خامنه ای!
مطمئنم اگر سی سال قبل خواب می دیدید که چنین خواهید کرد، هرگز از خواب بیدار نمی شدید. چندی قبل یکی از عزیزترین دوستانم چیزهایی درباره شما گفته بود که به عقل من جور نمی آمد، رفاقت مان فدای حقیقت شد. چرا که نمی خواستم باور کنم مردی که دیکتاتور است، الزاما فاسد هم هست، می خواستم دشمنم همان قدر که واقعیت دارد بد باشد. شما امروز همه چیز را به لجن کشیدید. می بینم تان که روز به روز کریه تر و غیرقابل تحمل تر می شوید. خنده های تان که زمانی خنده بود، حالا دیگر انگار ماسک بازی است بر صورتی که می خواهد مقتول را قاتل و قاتل را شهید نشان دهد.
از زندان بیرون آمدم، چون می خواستم زنده بمانم و ننگی که چون داغ بر پیشانی مان خورده است روایت کنم، اما گاهی درد و رنج و دروغ و ننگ بزرگتر از آن است که بتوانی برای نابودی اش زندگی و جهان را تحمل کنی. کاش می شد زنده نماند و این همه ظلم و خونریزی و زشتی و پلیدی را ندید. من نمی دانم خداوند تا چه زمانی به شما فرصت می دهد، بعید می دانم این فرصت زیاد باشد. روزی که جسد صدام حسین را دیدم، یادم آمد که " ای کشته که را کشتی، تا کشته شدی زار"
تاریخ مان را گوئی که با خون می نویسند، ما سبز خواهیم ماند، اما هرگز از یادتان مرواد که هرچه خواهید کشید، از آن چیزی است که کشتید. دنیا مزرعه آخرت تان است و آخرت تان را در همین روزها خواهید دید. من مردم ایران را باور نداشتم، تا پیش از این خیزش سبز، امروز و بعد از هفت ماه مبارزه عدالت خواهانه ملت بزرگ ایران به آنان ایمان آورده ام. بهمن میقات ماست با شما، روزی که مردم خواهند آمد، و حق شما را کف دست تان خواهند گذاشت. آن روز رشیدترین و شجاع ترین و پاک ترین مردمان را خواهید دید که با قلب های سرخ و سرهای سبزشان به جدال با سیاهی تان می روند. می دانید! خداوند ظلم را دوست ندارد، و همین است که هر روز بگذرد، روزگارتان سیاه تر و جرم تان سنگین تر خواهد شد.
اگر یزید روزنامه میداشت فردای عاشورای سال ۶۰ هجری چه می نوشت
سرمقاله:خروش امت خدايي سرزمين اسلام ، ديروز يکبار ديگر امواج سهمگين فتنه اخير را در هم پيچيد
ديروز صحرای کربلا ، شاهد حماسه حضور هزاران سرباز عاشق خليفه مسلمين بود که در چشم بهم زدني طومار فتنه گران را در هم پيچيدند.سربازان عاشق خلافت چنان درسی به فتنه گران دادند که تا سالهای سال ديگر کسی به فکر ضديت با اصل خلافت نيافتد
شعار غالب ديروز در صحرای کربلا " مرگ بر ضد خلافت يزيد" بود که از حنجره سربازان رشيد اسلام ، آسمان سرزمين اسلام را شکافت و به عرش اعلی رسيد و فرشتگان نيز با اين شعار آسمانی همراهی کردند
-
سرباز رشيد اسلام "شمرابن ذی الجوشن" که از مدارای بيش از حد خليفه مسلمين با سران فتنه که از سر بزگواری مقام عظمای خلافت ناشی می شد صبر انقلابی اش به سر آمده بود ، تير خلاص را بر پيکر اين فتنه اخير وارد آورد
-
بازماندگان فتنه اخير نيز از سر استيصال و در ماندگی به تبليغات انحرافی از وقايع اين روز روی آورده و با بزرگنمايي ، وقايع غير واقعی از حوادث ديروز به خبرگزاری ها و روزنامه های ديگر مخابره کردند و اين لزوم برخورد بيشتر و جدی تر با بازماندگان فتنه را نمايان می کند.
-
سران فتنه که پايگاه واقعی مردمی خود را ديروز مشاهده کرده بودند (حدود 72 نفر که با محاسبات انجام شده توسط تيم کارشناسی روزنامه اين عدد غير واقعی است و تعداد واقعی آنها حدود 5 تا 6 نفر بوده است) نشان دادند که لجاجت و خيره سری مي تواند تا بدانجا پيش رود که در مقابل خيل عظيم و حضور ميليونی عاشقان خلافت نيز حاضر به عقب نشينی و توبه نشدند.علی رغم دعوت به بازگشت به آغوش ملت که با بزگواری از طرف مقام عظمای خلافت مطرح شد ، سران فتنه حاضر به قبول اين دعوت بزرگوارانه نشدند.
-
آنها راه خود را از ملت جدا کردند و کسی که در مقابل ملت و خلافت قرار گيرد سرنوشت محتومش شکست و حذف از گردونه تاريخ است.مقام عظمای خلافت بارها سران فتنه را به رعايت قانون و پيروی از قانون فرار خواند و از آنها درخواست کرد که خواستهای و اعتراضات خود را از طريق مراجع قانونی و امرا و فرماندهان مقام عظمای خلافت وقضات امين پيگيری کنند ولی گوش سران فتنه بدهکار نبود و هيچگاه خود را ملزم به رعايت قانون نکردند
-
ملت اسلام نشان دادند که نخواهند گذاشت ميراث جاودانه رسول خدا ، آن استوانه تقوی و واسطه فيض الهی ، توسط عده ای آشوبگر و فريب خورده به بازی گرفته شود. امروز مقام عظمای خلافت جانشين راستين رسول خدا ، محمد مصطفی ، است و هر کس با مقام عظمای خلافت مقابله کند در حکم مخالفت و محاربه با رسول خدا و هر کس با رسول خدا مخالفت و محاربه کند در حکم محاربه با خدا و سزايش قتل به دست فرزندان امت اسلام است
-
تدبير مقام عظمای خلافت نشان داد که صرف داشتن نسبت خانوادگی با رسول خدا نمی تواند عاملی باشد که عده ای آشوبگر و اغتشاشگر با استفاده از اين حربه در صدد نابودی دين خدا و رسول خدا باشند :
-
عده ای از سياسيون ورشکسته نيز با اظهار نظرهای خود و نيز اظهار نظر نکردن خود سعی دارند که اوضاع سرزمين اسلام را بحرانی نشان دهند در حاليکه اوضاع مملکت آرام است و بحمدالله و زير سايه مقام عظمای خلافت اوضاع مملکت آرام است و روز بروز بر عزت اسلام و مسلمين افزورده می شود.گر چه به قول مقام عظمای خلافت اگر فتنه گری اخير نبود اوضاع مملکت از اين هم که هست بهتر می بود. > در هر حال اکنون که به همت حضور ميليونی مردم غيور طومار فتنه در هم پيچيده است بر همه مردم است که وحدتی حول مقام عظمای خلافت شکل گيرد تا بتوان با فتنه های خارجی و داخلی بهتر و بيشتر برخورد کرد.
يازدهم محرم 61 - شام
اشتراک در:
پستها (Atom)



